سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند…
مرداد ۲۴, ۱۳۹۷
فارسی ها اومدن …
مرداد ۲۶, ۱۳۹۷

تو کجا بودی امیر

گفتند از اتاق جنگ تماس گرفته اند با ” نورانی ” کار دارند. جهان آرا بود. نورانی که آمد پشت بی سیم، جهان آرا هر چه را که بهروز قیصری از عراقی ها گفته بود گذاشت کف دست نورانی.

­- اگه می تونین امشب یه ِسری کار چریکی بکنید.

– کار چریکی دیگه چیه؟

– بهروز قیصری با چند تا از بچه ها رفته تا کارخونه ی سنگ بری. می گه عراقیا اون جا ستاد زدن. اگر بتونید با چند تا از بچه ها برید یه شبیخون بهشون بزنید، لااقل تو روحیه شون اثر می ذاره. به فکرشون نمی رسه ما از این کارا بکنیم.

– چی بگم؟ حالا ببینیم چه می شه.

بچه ها خسته بودند. تازه، به جز چند نفر کسی آموزش چریکی ندیده بود که بخواهند شب به عراقی ها حمله کنند. خود نورانی که مثلا مسؤول بچه ها بود، یک دوره پانزده روزه توی سپاه دیده بود، همین و بس. اما باز آمد پیش بچه ها و به همه گفت که جهان آرا چه گفته.

– خب، حالا کی می یاد ؟

همه بلند شدند.

– بابا همه که نمی شه بیان. پنج – شیش نفر بیان که اگر گیر افتادیم، دست و پای هم رو برای فرار نبندیم. اون جوری خدای نکرده یکی اگه بیفته، کی می تونه بیاردش عقب؟

راست می گفت. فقط یکی را می خواست که از بین بچه ها چند نفر را جدا کند! بقیه شاکی می شدند. چاره ای نبود. نورانی خودش شش نفر را انتخاب کرد: رسول بحرالعلوم، نادر طُبیجی، پرویز عرب، اسماعیل خسروی، جواد عزیزی با غلام بوشهری. آمدند راه بیفتند، اما امیر رفیعی نمی گذاشت ؛ پیله کرده بود که مرا هم ببرید. آخر سر هم با این که پایش هنوز می لنگید، نورانی مجبور شد ببردش.

نورانی ، پرویز عرب و یکی دیگر آرپی جی داشتند. بقیه هم ژ- ۳٫ باید سبُک می رفتند. برای هر آرپی جی ، سه تا موشک برداشتند، برای هر اسلحه هم دو خشاب پر. راه افتادند سمت صد دستگاه. نمی خواستند از گمرک رد شوند؛ خطرش زیاد بود. از جلوی خانه های صد دستگاه رد شدند رفتند سمت پاسگاه دوربند. پاسگاه دست عراقی ها بود. بی سر و صدا از پشت پاسگاه رد شدند رسیدند به نهر آب. روی نهر یک پل تخته ای کوچک بود. از روی پل رد شدند. رسول و جواد ماندند دم پل که اگر عراقی ها آمدند، سریع به بچه ها خبر بدهند. بقیه رفتند نزدیک اتاق فرماندهی عراقی ها. تا به حال چنین کاری نکرده بودند. صورت ها شده بود خیس عرق. صدای قلب خودشان را می شنیدند. خیلی می ترسیدند ؛ عراقی ها هنوز داشتند می زدند. هوا هنوز تاریک تاریک نشده بود. عراقی ها را قشنگ می دیدند. ناچار بودند صبر کنند تا هوا خوب تاریک شود. تاریک که شد، آمدند جلوتر.

– بچه ها تا من با آرپی جی نزدم، کسی شلیک نکنه.

نورانی بود. یک ضد هوایی آن طرف بود، یک تانک این طرف. نادر و غلام رفتند سمت ضدهوایی، پرویز و اسماعیل هم رفتند جلوی تانک.

نورانی ماند و امیر رفیعی. دو نفری داشتند می رفتند که یک منور توی هوا روشن شد. همه جا شد عین روز روشن. خوابیدند روی زمین. یک کامیون عراقی پر از نیرو داشت می آمد طرف نورانی و امیر. توی همان چند ثانیه ای که منور روشن بود. دیدنش. ماشین آمد تا جایی که نورانی و امیر خوابیده بودند. آن جا نگه داشت. معلوم نبود می خواست پیاده کند یا سوار. نورانی امان نداد. بلند شد اولین آرپی جی را زد.

موشک مستقیم خورد به کامیون. آتش گرفت. بقیه هم که منتظر این شلیک بودند، انگار دستشان روی ماشه خشک شده بود، تا صدا را شنیدند، زدند. محمد هنوز می ترسید. توی تاریکی امیر رفت بغلش کرد. انگار نه انگار وسط دشمنند. دست گذاشت روی شانه های محمد و فشار داد.

– خیلی خوب بود محمد، یکی دیگه.

کپسول روحیه بود. بعد تند یک موشک دیگر آماده کرد داد دست محمد. محمد حالا می فهمید که چه خوب شد امیر هم راهشان آمد .

موشک را گرفت گذاشت توی قبضه. دومی را هم شلیک کرد. پرویز و نادر هم همین طور. دیگر جای ماندن نبود. عراقی ها مثل دیوانه ها دور خودشان می چرخیدند . و به عربی داد می کشیدند. بچه ها دویدند سمت جواد و رسول، کنار نهر. هنوز راهی نرفته، دشت شد روز روشن. عراقی ها منور زده بوند. توی نور دنبال بچه ها می دویدند. با هر چه دم دستشان بود می زدند: آرپی جی، تیربار، کلاش. بچه ها خوابیدند زمین. سینه خیز رفتند تا رسیدند به یک نهر آب. پر لجن بود. رفتند توی لجن ها. تا گردن رفتند توی لجن. اما آتش بند نمی آمد. گلوله می خورد توی نهر و اطراف، لجن و خاک می پاشید توی صورتشان. از نهر آمدند بیرون. دویدند تا رسیدند به یک خانه. از دیوار پریدند بالا و رفتند تو.

عراقی ها داشتند درست پشت سرشان می آمدند. راه برگشت نبود. رفتند از در خانه بروند بیرون که دیدند در قفل است. غلام مهلت نداد؛ با لگد زد توی در. دو لنگه در چهار طاق از هم باز شد. دویدند بیرون. خودشان را رساندند به شهر. خیلی خوشحال بودند.

– پس امیر کو؟

به هم نگاه کردند. امیر بینشان نبود. به عقب نگاه کردند. خبری نبود. جا مانده بود. یعنی کجا؟ موقع فرار نفهمیده بودند کجا مانده.

– می گید برگردیم بچه ها؟

کسی چیزی نمی گفت. با هم راه افتادند سمت عراقی ها . هنوز راهی نرفته بودند که دیدند یک نفر توی تاریکی اسلحه اش را گذاشته روی کولش وقدم زنان می آید سمتشان. داشت با خودش سرود می خواند:

«خمینی ای امام خمینی ای امام …» می خواند ومی آمد. پریدند بغلش کردند.

تو کجا بودی امیر ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *