خاطرات شهدا

عشق به شهادت در شهدا(۲)

شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بودند. حین پیشروی به جنازه ی قطعه قطعه ی چند تا از بچه ها رسیدیم. در جیب یکی از آنها کاغذ یادداشتی خونین به چشم می خورد که در بالای آن نوشته بود:

«این حرفها را با خدا می زنم:

خدایا دیگر تا کی صبر کنم؟ امکانش هست که امشب مرا شهید کنی؟ امکان دارد فراق ما را از بین ببری؟

خدایا می شود امشب آخر زندگی من باشد و امشب دیگر بیایم پیش تو؟

خدایا دیگر تا کی صبر کنم؟ امکانش هست که امشب مراشهید کنی؟ امکان دارد فراق ما را از بین ببری؟

خدایا می شود امشب آخر زندگی من باشد و امشب دیگر بیایم پیش تو؟

 

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

به امید دیدار- ارادتمند «مهدی رضایی»

دعای مهدی در آن شب مستجاب شد. او فاصله ی ماووت تا بهشت را در یک لحظه پیمود. (برادر مسعود تاج آبادی – تیپ ۸۳ / ص ۱۰۷)

***

در ابتدای جنگ دو نوجوان که حدود ۱۲، ۱۳ سال سن داشتند و از بچه های شمال شهر تهران بودند، هر طور شده خود را به جبهه رسانده بودند. قامت آنها به حدی کوچک بود که گویی همطراز تفنگی می شد که حمل می کردند. وقتی از آنها علت حضور در جبهه را پرسیدم، گفتند: «مدرسه راهنمایی ای کنار مدرسه ی ما وجود دارد که خیلی در آنجا جو مذهبی حاکم است. بچه هایش حضور فعالی در جبهه دارند، اما از حضور بچه های مدرسه ی ما در جبهه خبری نبود. علت را که جویا شدیم فهمیدیم یکی از بچه های آن مدرسه در جبهه شهید شده و این امر باعث تحول روحی در بقیه ی بچه ها شده است. لذا تصمیم گرفتیم هر دو به جبهه بیاییم تا شاید شهادت ما نیز باعث تحول روحی در مدرسه بشود!»

پس از مدتی یکی از آنها به پیمانی که با خدا بسته بودند، وفا کرد و به درجه ی شهادت نایل آمد. (سردار محمد علی صبور)

***

«عباس» عاشق شهادت بود.بعد از یکی از عملیات ها برادرم را بسیار ناراحت دیدم.علت را پرسیدم، گفت:«معلوم می شود در جنس ما خرده شیشه ای است که مانع شهادت ما می شود.»گفتم:«چه شده است؟» گفت:«من و هفت نفر دیگر در یک سنگر بودیم.خمپاره ای آمد و آن هفت نفر را شهید و تکه تکه کرد، اما من جان سالم به در بردم و این علامت ضعف من است که نشان می دهد شایسته ی شهادت نیستم.» او در عملیات رمضان از جبهه ی کوشک غریبانه به بهشت خدا پر کشید. (برادر بسیجی شهید «عباس عرب نژادی»)

***

وقتی «علی رضا» در آبادان مجروح شد، برای معالجه به نجف آباد منتقل و پس از چندی به منزل بازگشت. او نیمه های شب بر می خاست و به نماز می ایستاد. شبی با صدای گریه ی او از خواب بیدار و متوجه شدم با دلی شکسته و چشمی گریان می گفت:

«خدایا! مگر من چقدر باید مجروح شوم؟

خدایا! مگر من لیاقت شهادت در راه تو را ندارم؟

خدایا! دیگر شهادت در راهت را نصیب من بفرما.»

چند روز گذشت، گویی شهادت به او الهام شده بود، با ما کم سخن می گفت و بیشتر در فکر بود. سرانجام در حالی که هنوز زخم های او خوب نشده بود، به جبهه بازگشت و پس از چند روز به شهادت رسید. (همسر شهید «عبدالرضا بی ریایی» – ره یافتگان / ص ۴۲۵)

***

شهید «رضوی» از مصادیق بارز شیران روز و زاهدان شب بود. او در مناجات عرفانی خود چنین می گفت:

«خدایا! عاشقم، عاشق ترم کن به دیدارت.

خدایا! مرا با همه ی گناهانم ببخش و بیامرز و شهادت را نصیبم گردان.

خدایا! نمی دانم با این بار گناهان با چه رویی به پیشگاهت برسم؟ با این همه، عشق دیدارت دیگر تحملم را بریده است.

خدایا! ما به اسلام، به امام زمان(عج)، به امام خمینی و ملت شهید پرورمان متعهدیم که برای اعتلای کلمه ی حق بکوشیم و زندگی راحت را بر خود حرام می دانیم ما را در این راه یاری فرما.» (یکی از همرزمان شهید سیدتقی رضوی)

***

منبع:کتاب سروده های سرخ

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن