سر شهادت
خرداد ۲۱, ۱۳۹۷
گمشده ارتفاعات کله‌قندی
خرداد ۲۳, ۱۳۹۷

پاییز دلگیر

متن زیر حاوی دو بخش است. بخش اول خاطره ای اس از  روزهای جبهه از راوی ناشاس و بخش دوم درددل مادر یک شهید بافرزندش.


خاطرات جبهه

اوایل سال ۶۵ در پایگاهی به نام شهید شاکری که در حاشیه ی رود کارون نزدیک خرمشهر، قرار داشت،آموزش های ویژه ی غواصی ما شروع شد که به اقرار همه ی همرزمان ، روزهای آموزش غواصی شهید شاکری ، از بهترین و پرخاطره ترین روزهای جبهه بود.

شوخی ظریفی متداول بود که بچه ها، وقتی به هم می رسیدند، عنوان می کردند که بابا این نماز شب هم عجب عطشی میاره…و اونوقت شنونده هم طبعا جملاتی شبیه به این را تکرار می کرد: پیـــــف پیـــــف ،بوی ریا بلند شد… و متعاقب آن خنده و…

شبی، با حمید شریفی، تصمیم گرفتیم واقعا نماز شب بخونیم . به دلیل وجود پشه های حرفه ای و آموزش دیده! هرگز امکان خوابیدن در داخل فضای بسته نبود، به همین دلیل، شب ها بر بالای پشت بام محل اجتماعات ،می خوابیدیم . نیمه ی شب ، یکدیگر را بیدار کرده ،به نرمی از نردبان پایین آمدیم ، وضو گرفتیم و ذکر گویان  داخل سالن اجتماعات یا همان حسینیه شدیم …سالنی بزرگ بود که شاید برای انباری،ساخته شده بود ، ابتدای در  ورودی حسینیه، چادری برزنتی نصب شده بود که حکم کفشکن  داشت . یخدانی که معمولا برای نگهداری یخ از آن استفاده می شد هم در همان چادر قرار داشت…

وقتی وارد شدیم ، رایحه ی مسحور کننده ی میوه ای به نام طالبی ، نظرمان را به سمت یخدان معطوف کرد. به حمید گفتم : عجب بویی میده لامصب … درب یخدان را باز کردیم و متوجه وجود تعداد زیادی طالبی سرد شده ، شدیم… وقتی به خود آمدیم که تعداد زیادی از طالبی ها، با دست پاره شده بودند و به شیوه ای کاملا مرگبار، خورده شده بودند.حمید گفت:بریم دیگه جا ندارم .

گفتم : نماز شب؟ گفت: من با این دل پر توان خم و راست شدن اونم یازده رکعت رو ندارم…یادمان رفت آثار جرم را محو کنیم.

برگشتیم ، به آرامی بر پشت بام … و ادامه ی خواب را اجرا کردیم.

صبح ، همه دنبال عوامل نفوذی ای بودند که به یخدان طالبی پاتک زده… من و حمید، از در وارد شدیم ، خندیدیم و من گفتم : بابا این نماز شبم اونجور که شماها می گین ، عطش نمیاره … الان خود ما دیشب برای نماز شب پاشدیم، اصلنم عطش نداریم…

گفتیم و انگار بلا گفتیم . همه به سمت ما هجوم آوردند و بعد از یک دادگاه فرمایشی (به طنز) ما دونفر محکوم به نخوردن طالبی و حضور در هنگام صرف سایر رفقا در مجلس طالبی خوردن شدیم.

وقتی هواگرم شده بود و خورشید وسط آسمون ، خود نمایی می کرد، طالبی های سرد، تقسیم شد و ما دونفر، فقط شاهد خوردن دیگران بودیم و تقریبا همه با ولع می خوردند و از اینکه خیلی می چسبه ، تعریف می کردند….

خاطرات جبهه

…*****

همین روزها بود ، غروب یکی‌ از اولین روزهای پائیز .

ما تازه تولد پنج سالگیت را جشن گرفته بودیم . . .

از صدای گریه‌ات به حیات کوچکمان دویدم ، تا برسم بیست سال پیر شدم .

سرت به پله‌ها خورده بود …………… سرت را بوسیدم .

آنقــدر در آغــوشــم گریــه کــردی تـا خــوا‌بـت بــرد .

و اینبار شانزده ساله بودی که خبر شهادتت را به من دادند . . .

گفتم چطور شهید شد ؟! گفتند ، گلوله مستقیم  به سر ت خورده .

پائیز همیشه برایم دلگیر شد .

مادر جان ، این روزها آنقدر پیر و خمیده شده‌ام که تازه واردهای محله کوچکمان من را مادربزرگ می‌نامند.تقصیری هم ندارند بندگان خدا ، شناسنامه که نشانشان نداده‌ام … ظاهر و باطن همین است .

بـیـســت و چـهـار سـال اسـت کـه شـب‌هـا آنـقـدر گـریـه مـی‌کـنـم تـا خـوابـم بـبـرد .

” سین – الف ”

فرآوری: عاطفه مژده


منبع: خاطرات شهدا-مهاجر جنوب- گروه حماسه و دفاع- صراط نیوز- راه همت- مبشر امید- دنبالی- و پیج شهید حسین باکری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *