بهمن ۲۲, ۱۳۹۶

غذای مسموم

…دلمون لک زده بود واسه یه غذای درست و حسابی. حسابشو بکنین اون همه آدم توی دوکوهه، اونم غذاهای جبهه.البته خوب بود ها اما ما زیاد […]
بهمن ۲۱, ۱۳۹۶

فرار از شهادت

آتش دشمن خیلی سنگین بود.عراقیها مست و دیوانه از شکست شب قبل ، حسابی مواضع ما رو می کوبیدن. ما هم هر چند نفر به زور […]
بهمن ۲۰, ۱۳۹۶

پسته‌هایی که مادرشهید برایش فرستاد

 هوا بسیار گرم بود و خمپاره‌های سرگردان یکی پس از دیگری به زمین می‌نشستند، راه افتادیم. چند دقیقه که گذشت، به سر جاده رسیدیم. گفتم: «عزیز! […]
بهمن ۱۹, ۱۳۹۶

روز خاطره انگیز گردان غواصی نوح

 … صبح سردی بود.همه به خط شدیم و دویدن در ستون یک ، شروع شد.محل تجمع ما تا اسکله حدود دویست متر ، فاصله داشت.بعضی از […]
// Omit Closing PHP Tags