آتش بود آتش. شرارت از سر و رويش مي باريد. بچه ها به او مي گفتند طغا! از بس شلوغ و شيطان بود. يك روز رفت بهداري. قرص آرام بخش مي خواست. دروغ يا راست مي گفت سرم درد مي كند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن