خاطرات شهدا

اتاق تاریک

صدای مرد( پدر) : ما کجا هستیم؟ برای چه این اتاق بسیار تاریک است؟ مرا با خبر کن از شما خواهش میکنم، ما کجا هستیم؟ پسرم محمد کجاست؟ آیا از جنگ برگشت؟ آیا او حالش خوب است؟

اتاق تاریک

صدای عجیبی میشنود

پدر: چه کسی آنجاست؟ من چیزی نمیبینم.. محمد تو هستی؟ آیا برگشتی عزیزم؟

صدای جوان

جوان: عمو جان، محمد بر نخواهد گشت!

پدر: تو کی هستی؟ و برای چه محمد بر نخواهد گشت؟ و برای چه من در این مکان تاریک هستم؟

جوان: من مسوول پسرت محمد در جبهه هستم… مرا به یاد می آورید؟پدر: آها… تو کسی هستی که سر پسرم را با افکارت پر کردی… تو باعث شدی درسهایش را رها کند و به جبهه برود… همین الآن به من بگو با او چه کردید؟

جوان: عمو جان پسرت در زیباترین و بهترین مکان است! اما… مرا ببخش

پدر: تو به من قول دادی که او را در صفوف پُشتِی(پشت خط مقدم) نگه داری! آیا او را به جنگ فرستادی؟

جوان: هر وقت سعی میکرد بیاید، من او را منع میکردم. زمان شهادتم و شهادت تمام دوستانش… در همان وقت محمد آمد تا از اجساد ما دفاع کند…

پدر : بعد چه شد؟

جوان: گلوله ای به او برخورد کرد و درجا به شهادت رسید.

پدر: فرزندم… عزیزم… شما او را کشتید

جوان: عمو جان گوش بده… تو هم اکنون، هنوز هم در تاریکی های دنیا زندگی میکنی… مگر این تاریکی اطرافت را نمیبینی؟؟ چیزی جز تاریکی نیست!! آیا تو مرا میبینی؟ معلومه که نه … چرا که من الان با پسرت در نور زندگی میکنم… در بهشت بزرگ خدا… و تو در دنیایی تاریک زندگی میکنی… از خوابت بیدار شو، عمو جان! ودر شهر جشنی برپا کن… پسرت با تاجی از گل و خون باز خواهد گشت.. با افتخار به پیشواز او برو.. تا نور را بار دیگر ببینی

پدر: فرزندم مرا ببخش! من در مقابلت ایستاده بودم.. وراه رفتن به سوی بهشت را به رویت بسته بودم!! مراببخش و شفاعتم کن… برای تو جشن خواهم گرفت عزیز من … ای تک فرزندم… ای نور چشمم، بهشت بر تو گوارا باد!

نور اندکی تابید… و منظره تمامش به نور سفید تیدیل شد!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن