خاطرات شهدا

اینو میگن آخوند

خبر رسید که ضد انقلاب با حمله به یک روستا در نزدیکی سنندج، دکتر جهاد را به اسارت درآورده اند.

صبح اول وقت راه افتادیم.

“مصطفی ردانی پور” عمامه به سر،اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ به دور کمر، قوت قلب همه بود.
پیش مرگ های کرد که در کنار ما با دشمن می جنگیدند،چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند.

هیچکدام باور نمی کردند او هم مثل بقیه اهل رزم و درگیری باشد.
متاسفانه همان صبح، ضد انقلاب، دکتر جهاد را به شهادت رسانده بود، اما درگیری ها تا عصر ادامه داشت.
وقت برگشتن، پیش مرگ ها تحت تاثیر شجاعت شیخ مصطفی، ول کن او نبودند.

یکی از آن ها، طوری که همه بشنوند گفت:” اینو میگن آخوند، اینو میگن آخوند!”
مصطفی که می خندید دستی کشید به سبیل های تا بناگوش آن کاک مسلح و گفت:”اینو میگن سبیل.اینو میگن سبیل!”.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور/ بوی باران، ص۱۲

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن