خاطرات شهدا

به سوی قدس


شهید سمیر قنطار
سید به دنبال من میگشت و مرا به دور از خودش دید، در حالی که میکروفون در دستش بود و رو به جمعیت بود، گفت: «کجا رفتی، ای سمیر؟ ما این جنگ را برای تو انجام دادیم، بیا اینجا بایست.» لحظه ای که مساوی شد با ۳۰ سال.
روزهای زندان من را خوار و شکسته نکرد و اغراق نمیکنم در اینکه بگویم، سید با حضورش برای استقبال از ما خودش را به خطر انداخت.
اما من احساس کردم که تاجی بیش از این ۳۰ سال قرار داده.
در آن لحظه پی بردم که به لبنان برگشتم.
پشت میکروفون ایستادم. و به جمعیت نگاه کردم، با خود گفتم، چه بگویم، برای این چنین لحظه ای آماده نشده بودم. پس آنچرا که به آن فکر میکردم به سخن آوردم: «باور کنید، به اینجا باز نگشته ام مگر آنکه به فلسطین بازگردم. برای بازگشتن به آنجا، بازگشته ام.»

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن