خاطرات شهدا

خاطراتی از شهید واحد اطلاعات عملیات «داوود گریوانی»

شهید داوود گریوانی درسال ۱۳۴۴ در روستای علی گل، از توابع بجنورد، به دنیا آمد. پس از گذراندن دوره ی ابتدایی، در کشاورزی و دامداری به پدرش کمک می کرد. در سال ۱۳۶۰ به عضویت بسیج درآمد و بعد از آن به جبهه رفت. در عملیات رمضان مجروح شد.

سپس وارد واحد تخریب شد و پس از مدتی به عضویت واحد اطلاعات و عملیات لشکر۵ نصر درآمد. در چند عملیات، مسئول محور اطلاعات و فرمانده گردان غواصی بود. در شب عملیات کربلای۴ به شهادت رسید. به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت این فرمانده گردان چند خاطره کوتاه از زبان همرزمانش را با هم مرور می کنیم.

خاطراتی برای سعید

یک روز قبل از عملیات کربلای۴، داوود را دیدم. داشت چیزی می نوشت. برایم عجیب بود، چون او زیاد اهل نوشتن نبود پرسیدم: داوود، داری چی می نویسی؟ گفت: خاطرات عملیات شناسایی را برای پسرم سعید، می نویسم تا وقتی بزرگ شد، بفهمد پدرش، برای این سرزمین و اسلام چه کار کرده و این جنگ با چه سختی هایی پیروز شده.

دکتر احمد محدث، همرزم

قدرت

شب عملیات بدر، دشمن خیلی مقاومت می کرد. نفوذ به سنگرها سخت بود. در هر سنگر، دو نفر عراقی بودند. یکی از دریجه، با تیربار و دیگری در سنگر، با رگبار کلاش، تیراندازی می کردند. راه نفوذ را بسته بودند. داوود را دیدم که داشت کیسه های شنی دیوار سنگر را بیرون می کشید.

آن کیسه ها خیلی سنگین و بهم چسبیده بودند. کیسه را با دست بیرون کشید و یک نارنجک داخل سنگر انداخت. یک عراقی از پنجره و عراقی دیگر از در، به بیرون پرتاب شدند.

برای ادامه ی عملیات به سمت سنگرهای دیگر رفتیم. فردای آن روز وقتی به آن سنگر رسیدم، از اینکه داوود با چه قدرتی کیسه شنی که چند سال روی هم باران خورده و چسبیده بود، بیرون کشید، متعجب ماندم. هنوز هم این مساله برایم مجهول باقی مانده است.

محسن میرزایی – همرزم

میدان مین

شبی که با داوود برای شناسایی رفتیم، به میدان مین رسیدیم. هنوز تخریب چی که همراه گروه بود کار باز کردن معبر را شروع نکرده بود که دیدم داوود آنقدر سریع، مین ها را جمع کرد و به معبر زد که فکر می کردی دارد سنگ جمع می کند.

سرعت عمل داوود باعث تعحب برادر تخریب چی بود، زیرا معبر در سریع ترین زمان ممکن باز شد.

دکتر احمد محدث – همرزم

سبقت در بهشت

قبل از عملیات والفجر۸، با داوود سر سفره نشسته بودیم که رحیم خاکشور وارد اتاق شد. تا چشم داوود به رحیم افتاد، به شوخی گفت: هرجا من می روم، تو زودتر از من آنجایی. می ترسم برم بهشت، ببینم تو قبل از من رفته باشی. رحیم با خنده گفت: غصه نخور، اول من می روم، بعد تو پشت سرم می آیی. همه خندیدند. رحیم در عملیات والفجر۸ شهید شد و داوود در کربلای چهار.

محمد میرزایی – همرزم شهید

منبع: چشمان فرمانده، خاطراتی از دلیرمردان شهید واحد اطلاعات عملیات یگان های رزم خراسان

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن