خاطرات شهدا

در پیچ شهدا

گفتگو با یدالله یوسفی فرمانده پایگاه شهید عابدی سردشت (قسمت اول)


یدالله یوسفی در سال ۴۴ و در بخش رامند مربوط به دانسفهان قزوین متولد شد. تا سال ۶۳ به عنوان بسیجی و با مسئولیت کمک آرپی‌جی زن و یک سال هم به عنوان پرسنل رسمی سپاه در جبهه ماند. وی در اواخر سال ۶۳ به عنوان فرمانده پایگاه شهید عابدی سردشت انتخاب شد. در سال ۶۴، جهت ادامه خدمت به تهران بازگشت و در مجموعه‌ای خاص که حال و هوای شهید تهرانی مقدم را به خود گرفته بود خدمت کرد. نهایتاً در سال ۹۲ پس از چندین سال فرماندهی مرکز آموزش عالی پدافند نیروی هوا و فضای سپاه، بازنشسته شد.


یدالله یوسفی

فرمانده پایگاه شهید عابدی به دلیل ملاحظات نظامی، از بیان خاطرات مربوط به دوره فرماندهی در سپاه امتناع کرد.

 

اولین شهید دانسفهان

یدالله یوسفی روایت می‌کند: قبل از انقلاب در مقطع سوم راهنمایی درس می‌خواندم، شهید «حسن قموشییک» مقطع بالاتر از من بود. آن زمان دانسفهان فقط یک دبیرستان داشت و آن هم فقط رشته علوم تجربی را تدریس می‌کردند. حسن قموشی برای تحصیل در رشته هنرستان، به تاکستان می‌رفت، آخر هر هفته به قزوین می‌آمد و من به همراه تعدادی از دوستانم به دیدار این شهید می‌رفتیم. از اوج‌گیری انقلاب و شعارهایی که برعلیه طاغوت و رژیم ستم‌شاهی داده می‌شد، برایمان صحبت می‌کرد. انقلاب وارد مرحله جدیدی شده بود و اعتصابات شروع شده بود.

اکثر تجمعات مردم دانسفهان در میدان لب خط که الآن مسجد امام جعفر صادق (ع) در آنجا واقع شده، انجام می‌گرفت. علما و روحانیون منطقه برای روشنگری مردم هر روز در یک شهر یا روستا تجمع می‌کردند. مردم با کامیون، وانت، خاور و… به یک شهر یا روستا می‌رفتند و در حقیقت یک نوع روشنگری و آگاه سازی انجام می‌شد. نقش روحانیت خصوصاً مرحوم حاج آقا سید حسن شالی، سید عیسی حسینی و مرحوم شیخ عبدالخالق کاملا برجسته بود. چند روز مانده بود به پیروزی انقلاب، یکی از کامیون‌های حامل تظاهرات کنندگان، چپ کرد و تعداد زیادی زخمی شدند و حسن قموشی هم شهید شد. دانسفهان اولین شهیدش را که یک دانش آموز بود تقدیم انقلاب کرد.

پس از پیروزی انقلاب و آرام شدن فضا و اتمام تظاهرات‌ها، من و همه دانش آموزان به همراه معلم‌هایمان به خانه شهید قموشی رفتیم و شعار «ای شهید حق آیم به سویت/ بهشت موعد در پیش رویت/ مادر ندید روی تو الله اکبر/ پدر نشسته سوگ تو الله اکبر» را می‌خواندیم و خاطره آن ایام هنوز از ذهن من پاک نشده است.

یدالله یوسفی

ثبت نام در بسیج

اوایل خرداد سال ۱۳۶۰ در دبیرستان دهخدای بوئین‌زهرا درس می‌خواندیم. نگاه کوتاه مدت مردم دانسفهان به درآمدزایی فرزندانشان باعث ترک تحصیل اکثر هم‌کلاسی‌هایمان شده بود به طوری که دبیرستان طالقانی دانسفهان به کلی تعطیل شده بود و فقط مدرسه راهنمایی با یک کلاس اول دبیرستان باقی مانده بود؛ هرکدام از هم‌کلاسی‌ها یک دستگاه چرخ بافندگی (پاسپ) خریده بودند و تریکو بافی می‌کردند. کمتر از ۱۰ نفر بودیم و می‌خواستیم ادامه تحصیل بدیم اما آقای محمدرضایی شالی رئیس دبیرستان می‌گفت: شما کمتر از حد نصاب هستید و امکان برگزاری کلاس نیست!

لذا تصمیم گرفتیم در دبیرستان بوئین‌زهرا ثبت نام کنیم. احمد درزی مشدی علی، علی قموشی نظر، سیاوش، محمدعلی رشید، محمدحسن سلطان، عیسی فصیحی، علی یوسفی قربان و… همه در یک کلاس بودیم، آن روز با بچه‌های دبیرستان دهخدا دوست شدیم.

با تعدادی از دوستان قرار گذاشتیم در فصل تابستان و پس از اتمام مدرسه به جبهه برویم. اوایل خرداد بود که شهید «کیومرث فصیحی» برای رفتن به جبهه آماده می‌شد به همین دلیل به همراه برادر این شهید، سیاوش فصیحی برای بدرقه، به قزوین رفتیم و در همان جا فرم اعزام را از بسیج خیابان سعدی گرفتیم و بعد از اینکه فرم را تحویل دادیم به ما گفتند ۳-۲ روز آینده بر ای اعزام آماده شویم.

یدالله یوسفی

چند روز بعد از جلوی بسیج خیابان سعدی ما را به داخل پادگان ۱۶ زرهی سپاه قزوین بردند. بعدها اکثر مربیان دوران آموزشی‌ام به شهادت رسیدند. «شهید علی شالی، میوه چی، قنبری، الویری (فرمانده گروهان) ،شهید حسن پور (فرمانده گردان) شهید حسین نجفی (فرمانده گروهان)و… . شهید شالی» که به عنوان مربی تخریب به ما آموزش می‌داد، وی می‌گفت:«برادرها خوب گوش کنید و خوب یاد بگیرید،باور کنید هیچ کس این آموزش‌ها را به ما یاد نداده و ما از راه کسب تجربه و اعطای شهید به این‌ها رسیده‌ایم!»

فرمانده گروهانی داشتیم به نام اصغر عاملی که بعدها به شهادت رسید. به یاد دارم حدود دو هفته بود که در پادگان ۱۶ زرهی حضور داشتیم و گرچه پدر و مادرم مخالف حضورم در جبهه بودند اما دوست داشتم آن‌ها را ببینم. من و بسیجیانی که در دانسفهان و اطراف بودند را در پادگان نگه می‌داشتند و اجازه خروج نمی‌دادند چون احتمال می‌دادند نیروها در زمان بازگشت دیر کنند و نظم به هم بخورد اما اشخاصی که در شهرهای دورتر بودند را به مرخصی می‌فرستادند.

آن روز در حال وضو گرفتن بودم که شهید عاملی را دیدم و گرچه سخت بود اما به او گفتم: «چرا بچه‌های شهر را به مرخصی می‌فرستید و ما روستایی‌ها را نگه می‌دارید؟» این را که گفتم. بنده خدا همان لحظه آمد من را در آغوش گرفت و گفت: الآن تو را هم به مرخصی می‌فرستم؛ سیره شهید اینگونه بود و به اندازه ذره‌ای اجازه نمی‌داد کسی از او ناراحت باشد و اگر راهی بود و شرایط اجازه می‌داد با تک تک بچه‌ها حرف می‌زد و آن‌ها را در آغوش می‌گرفت.

 

نماز شب مرا به جبهه رساند

قبل از اعزام به جبهه اتفاق جالبی افتاد؛ خانواده من خیلی موافق حضور من در جبهه نبودند اما این زرنگی را به خرج دادیم و فرم اعزام را پر کردیم. پس از مدتی که در دوره آموزشی حضور داشتیم، مجبور شدیم برای مرخصی به قزوین بیاییم و من می‌دانستم که اگر به قزوین برگردم حتماً با حضور دوباره من در آموزش و اعزام به جبهه مخالفت می‌کنند. وقتی به همراه تعداد دیگری از دوستانم به قزوین برگشتیم، هم‌کلاسی‌ها و دوستانم به دیدن من آمدند. همه اعضای خانواده‌ام بدون استثنا با حضور من در جبهه مخالف بودند. این شد که هر کاری می‌کردم تا از دستشان خلاص شوم. شنیده بودم که نماز شب تأثیر زیادی در برطرف شدن حاجات دارد اما امتحان نکرده بودم. با آن حال و هوای نوجوانی و پاکی که داشتیم، نیمه شب بیدار شدم و جانماز پهن کردم و کلی دعا و گریه کردم که مشکلی به وجود نیاید. جالب اینکه صبح روز بعد، گرچه خانواده‌ام گریه می‌کردند اما برادرانم و پدرم مخالفت چندانی نکردند.

اولین عملیات

پس از یک ماه آموزش به اهواز اعزام شدیم. در آن زمان به لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب، تیپ ۹ قم می‌گفتند که شامل بچه‌های قم، قزوین، سمنان، دامغان، اراک، زنجان میشد و مقرش هم سپنتای اهواز بود. قزوین دو گردان داشت، گردان شهید دلاک به فرماندهی «شهید رضا حسن پور» و گردان قدس به فرماندهی «شهید مسعود پرویز». بعد از یکی دو روز که در سپنتا بودیم، به شلمچه اعزام شدیم تا با گردان قدس جابه‌جا شویم. در نزدیکی پیچ شهدا، شهید اسماعیل قموشی را دیدم و روبوسی کردیم. نیروهای ما با آن‌ها تعویض شدند و کل گردان شهید دلاک به جای گردان قدس جایگزین شد. حدود ۱۰ روز بعد، عملیات رمضان را در نیمه‌های تیرماه سال ۶۱ و با خط شکنی گردان قدس آغاز کردیم. به دلیل اینکه گردان قدس قبل از حضور ما خط شکنی را به اتمام رسانده بود، تلفات خاصی نداشتیم.

یدالله یوسفی

حدود ۱۰ روز در خط حاضر بودیم و این باعث شد بعثی‌ها تا حدودی از انجام عملیات رمضان آگاه شوند. فاصله بین خاکریز ما و عراقی‌ها زیاد نبود به همین دلیل از سنگر نمی‌توانستیم بیرون بیاییم. گرچه حدود ساعت ۱۰ شب بود اما شدت آتش خمپاره دشمن به قدری زیاد بود که بچه‌ها به محض خروج از سنگر یا شهید می‌شدند و یا زخمی. خصوصاً سنگر ما را که نزدیک پیچ شهدا واقع شده بود از دو طرف می‌زدند. در یکی از همین روزها به یاد دارم زمانی که از سنگر بیرون آمدم دیدم یکی از بچه‌های قم مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود و از نزدیکی قلبش خون فواره می‌زد.

چون نوجوان بودم و تا آن روز، به آن صورت خون ندیده بودم کاملا شوکه شدم و وقتی تمام بدن این رزمنده به خون آغشته شده بود، حقیقتاً یکه خوردم. یکی از بچه‌ها سر رزمنده مجروح را به آغوش گرفته بود ودادمی زد امدادگر! پس از آن هم امدادگران آمدند وبا برانکارد او را منتقل کردند. رزمنده‌ای که او را در آغوش گرفته بود می‌گفت: این شهید، شب قبل خواب دیدار با امام حسین را برایش تعریف کرده بود و امروز به او ملحق شد.

در اوج عملیات، شهید حسن پور روی خاکریز ایستاده بود و نیروها را به اطراف هدایت می‌کرد. به دلیل شکسته شدن خط توسط گردان قدس، گردان ما (شهید دلاک) مشغول پاک‌سازی منطقه و انجام مرحله آخر عملیات بود که تیربارچی عراقی بچه‌ها را به رگبار بسته بود و شهید حسن پور به شهید زینالی اشاره کرد که با نیروهایت خط تیربار دشمن را قطع کن.

شهید حسن زینالی و من به سمت تیربارچی بعثی حرکت کردیم، شهید زینالی یک خشاب را به صورت رگبار بر روی نیروی بعثی خالی کرد که منجر به قطع تیربار شد و راه گردان کناری ما هم باز شد و به جلو حرکت کردند. تا صبح خط آرام شد و مأموریت هم تقریباً انجام شد.

ادامه دارد…

سامیه امینی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن