خاطرات شهدا

دیگر بچه دار نمیشوم


آتش بود آتش. شرارت از سر و رویش می بارید. بچه ها به او می گفتند طغا! از بس شلوغ و شیطان بود. یک روز رفت بهداری. قرص آرام بخش می خواست. دروغ یا راست می گفت سرم درد می کند. استامینوفن را گرفت و رفت، بعد از آن دیدم بچه ها هر کدام به من می رسند چیزی می گویند سربه سرم می گذارند اما نمی گفتند قضیه چیست. فقط با خنده اشاره می کردند که ما نمی دانستیم تخصص شما زنان و زایمان است و از این حرف ها. شستم خبردار شد که این پسره دوباره دسته گلی به آب داده است. حدسم درست بود. از دوستی پرسیدم: «موضوع چیست؟» گفت: «فلانی در گردان شایعه کرده که دکتر به جای قرص سرماخوردگی به من قرص ضدبارداری داده و من دیگر بچه دار نمی شوم، حالا چه کار کنم؟»

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن