خاطرات شهدا

زخم تبعید ( خاطرات بی‌نام و نشان )

دفاع مقدس،بی‌تردید بخش درخشان تاریخ معاصر ملت بزرگ ایران است.در این میان افرادی که به نوعی قلم به دست دارند و در زمینه اشاعه فرهنگ دفاع مقدس فعالیت می‌کنند با الهام گرفتن از وقایع مختلف دوران ایثار و حماسه،آثاری از خود به جا گذاشته‌اند که می‌توان از آنها به نوعی تاریخ شفاهی جنگ یاد کرد.سرویس فرهنگ و حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در زیر، نمونه‌هایی از خاطرات دوران دفاع مقدس را که به زبان دل نوشته است منتشر می‌کند.

صدای رویا و پدر از اتاق پذیرایی به گوش می‌رسید. رویا سعی می‌کرد پدر را متقاعد کند، اما حسین آقا زیر بار حرف‌های دخترش نمی‌رفت.

– پدر! خواهش می‌کنم به حرف‌های من گوش دهید من مدّت زیادی به این موضوع فکر کردم. دلایل قانع کننده‌ای برای این تصمیم دارم.

– رؤیا تو، تو، تو فقط از روی احساس این تصمیم را گـرفتی؛ احساسی که خیلی زود سرد می‌شود و زمانی متوجه اشتباهت می‌شوی که دیگر دیر شده.

– پـدر! شما سال‌ها در جبهه بـودید از نزدیک شـاهد همه چیز بودید. چرا شما مخالفت می‌کنید؟

– رؤیا موضوع تو فرق می‌کند. من براساس عقایدم جبهه رفتم.

– من هم براساس عقید‌ه‌ام این تصمیم را گرفتم.

منیر خانم کـه خودش را مشغول کـار نشان می‌داد حـرفی نمی‌زد. جانب پدر یا دختر را نمی‌توانست بگیرد. باید خودشان تفاهم می‌کردند. بوی مطبوع غذا خانه را پر کرده بود و صدای سوت زودپز جزء صداهای ثابت خانه شده بود.

چند لحظه بین حسین آقا و رویا سکوت برقرار شد. صدای تیک تیک ساعت، گذشت ثانیه‌ها را به خاطر می‌آورد.

رویا از جایش فانوس‌و‌ار بلند شد و خیلی محکم گفت: – بابا خواهش می‌کنم یکبار فقط یکبار او را ببینید و باهاش حرف بزنید.

حسین آقا عرق سردی کرد. مشاجره با رویا فایده‌ای نداشت.

– وقتی من مخالف ازدواج تو با چنین کسی هستم نیازی نیست او را ببینم.

رویا خنده تلخی به چهره‌اش نشست. روسری سفیدش را صاف کرد و به حالت اعتراض گفت:

– خیلی خوب، عالیه! او حتی به اندازه یک آدم معمولی هم حق زندگی نداره اصلاً حق نداره که خواستگاری بره و یا اصلاً قصد ازدواج داشته باشه.

منیر خانم که اوضاع را به هم ریخته دید. وسط آمد و با صدایی ملتمسانه گفت: حسین آقا فکر خوبی است. یک جلسه می‌آیند و ما آنها را می‌بینیم.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. منیر خانم نفس راحتی کشید و خوشحال از اینکه زنگ تلفن نجاتش داده. بلند شد و گوشی را برداشت.

خاله مهدیه بود؛ صدای شاد او از پشت خط به گوش می‌رسید.

-آبجی خانم سلام! خیلی زیاد وقت شما را نمی‌گیرم. زنگ زدم برای شب جمعه آینده شما و حسین آقا را دعوت کنم که توی مراسم خواستگاری مریم جون شرکت کنید. خواستگار، یه مهندس ساختمان تحصیل کرده است و وضع مالی خوبی داره؛ قد و بالای قشنگی هم داره به مریم می‌آد. از قرار معلوم خانواده خوبی هم داره ان‌شاء الله تشریف بیارید شاید خدا خواست شیرینی مریم را بخوریم.

حرف‌های خاله مهدیه مثل نمک روی زخم بود. دخترهای فامیل دنبال ازدواج با چه کسانی بودند. آدم‌هایی که در بهترین شرایط بودند. اما رویا تصمیم عجیبی گرفته بود.

حسین آقا وسط اتاق قدم می‌زد. آفتاب تا نصف اتاق پهن شده بود. پیش خودش فکر می‌کرد که چطور می‌تواند رویا را منصرف کند. نوعی عذاب وجدان هم اذیّتش می‌کرد؛ احساس بدی داشت. خدا خیر به این جوان‌ها بده جبهه رفتند؛ جنگیدند؛ به خاطر این مردم دست و پاشان را از دست دادند؛ امّا چرا می‌خواهند به خـاطر فداکاری خودشان یک دختر جوان را یک عمر اسیر کنند و یک خانواده را مجبور به فداکاری کنند.

رویا که بابا را زیر نظر داشت با یک نگاه فهمید که توی فکر باباش چی میگذره. باید او را وادار می‌کرد که به حرفهایش گوش کند.

مادر رویا متوجّه سکوت آن دو تا شد. دو لیوان آب پرتغال آورد و به آنها تعارف کرد. شاید ویتامین ث آنها را آرام کند. رویا گفت: باباجان! من تنها به خاطر اینکه او جانبازه این تصمیم را نگرفتم. من فکرش و نوع زندگیش را پسندیدم. اون هنرمند است. بیشتر از آدم‌های سالم برای زندگی انگیزه داره و مهمتر از همه اینها ناامید و پشیمان نیست. او لایق یک زندگی ایده‌آل است.

حسین آقا آب پرتغال را توی دهنش مزه مزه می‌کرد حرف‌های رویا احساساتش را قلقک داده بود.

– قبول می‌کنم فقط یک جلسه آن را می‌بینم بدون هیچ قول و قراری.

رویا پدر را بغل کرد و بوسید.

روزها به سرعت گذشت و شب خواستگاری خیلی زودتر از آنچه حسین آقا فکر کند رسید. وقتی صدای زنگ خانه آمدن آنها را خبر داد برعکس رویا که سر از پا نمی‌شناخت و حسین آقا خودش را بـه زحمت از زمین بلند کرد؛ وزنش زیاد شده بود؛ تنش را به دنبال خودش می‌کشید. فـاصله بین درب ساختمان و درب حیاط را بـه کندی پشت سرگذاشت. دلش نمی‌خواست در را باز کند. ای کاش زیر باراصرارهای رویا نرفته بود. باید در را باز می‌کرد چاره‌ای نداشت.

با باز شدن در اولین چیزی که دیده شد، یک ویلچر بود. حسین آقا وقتی به خودش آمد توانست چهره جوان خوش سیمایی را ببیند که از قهر روزگار مجبور بود برای همیشه بنشیند. چقدر آن چهره آشنا بود؛ چشمان قهوه‌ای و یک زخم کهنه که در آن صورت زیبا خودنمایی می‌کرد.

حسین آقا دیگر آنجا نبود. در گرداب خاطرات گذشته افتاد. عملیات ثامن‌الائمه (ع) و آن نوجوان

اعزامی از کرج، فرز و زرنگ، خوش صحبت و پر محبّت؛ بهنام امیری!

– آقا بهنام ماجرای این زخم کهنه کنار چشمت چیست؟

– هیچی یادگار شاه. بابام مبارز بود. سال‌های سال با ساواک درگیر بود. بالاخره دستگیر شد و بعد از کلی شکنجه به سِتان تبعیدش کردند. من و مادرم هم دنبالش رفتیم. من خیلی کوچیک بودم. آنجا هوا آلوده بود و مریض‌های جور و واجور پدرِ مردم را در می‌آورد. من هم تراخم گرفتم نزدیک بود کور بشوم. دکتر و دوایی هم که نبود. یکی از محلی‌های همانجا به روش سنتی خوبم کرد اما این زخم که بابام اسمش رو زخم تبعید گذاشت ماند که ماند.

حسین آقا کنار ویلچر دو زانو نشست؛ صورت بهنام را بوسید. حس کرد چقدر به زندگی دوخته شده که همه چیز را به کلی فراموش کرده بود. اما رویا برای گذشته هم حرف داشت. بلند شد؛ دسته ویلچر را گرفت؛ دیگه ازش نمی‌ترسید؛ آن را هیولا نمی‌دید. بهنام را کنار باغچه برد و گفت: آقا بهنام! این هم باغچه خانه ما پر از محبوبه شب و یاس، ظاهر و باطن همینه قشنگِه نه؟ قشنگه!.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن