خاطرات شهدا

شعری که آرزویی را برآورده کرد

همین طور که دراز کشیده بود، نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت:

«رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب ام درست همین جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

کنجکاو شدم. سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم. این بیت نوشته شده بود:

« آن قدر غمت به جان پذیرم حسین

   تا قبر تو را بغل بگیرم حسین»

موقع عملیات، ما باید از هم جدا می‌شدیم. والفجر ۸ با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا(س) آغاز شد. چند روز از عملیات گذشت. در این مدت از فرزندان گمنام این آب و خاک حماسه‌هایی را دیدم که در هیچ شاهنامه‌ای نخوانده بودم.

وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر. دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه اش هم یک بیت شعر نوشته بود.»

تا این را گفتم، یکی جواب داد: «آهان دیدمش برادر! او شهید شده…» منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم: «الحمدالله… محمد هم رفت.»

دوباره پرسیدم: «شهادت او چه طور بود؟»

امدادگر گفت: «تیر خورد روی همان بیتی که روی سینه اش نوشته بود.»

هم تعجب کردم و هم خیال ام راحت شد. محمد آن طور شهید شد که خودش دوست می‌داشت.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن