خاطرات شهدا

شهادت هنگام بازدید

شهید حسن اقارب پرست، معاون عملیاتی لشکر اهواز بود. امیر سرتیپ‌ دوم غلامحسین دربندی، معاون اسبق روابط عمومی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران خصوصیات و ویژگی های وی  را به دو قسمت اخلاقی و عملیاتی تقسیم می کند.

شهید اقارب پرست

وی می گوید: در این باره هرچه در طول خدمت  از آن بزرگوار دیده ام برایتان می گویم. اولین ویژگی شهید، سعی بر انجام فرایض دینی بود، همیشه در سنگرش جا نماز پهن بود و او نماز اول وقت می خواند.

فردی بود معتقد به نظام جمهوری اسلامی و اطاعت محض از فرمایشات امام سرلوحه زندگی اش بود. جز به خاطر اهداف جمهوری اسلامی ، قدمی بر نمی داشت و مسلما همه اعمال  این بزرگوار با شروع مقدس اسلام مطابقت داشت.

 

این مرد نورانی بسیار مهربان و خوش برخورد بود. با هر کس صحبت می کرد ، خاطره خوبی از خود بجا می گذاشت. او با  طرف  مقابل دست می داد، روبوسی می کرد و دل او را می ربود. وقتی به سنگر ها و یگان های تحت امر خود سر می زد، با صمیمیت برخورد می کرد. کنار پرسنل می نشست و با آنها چای  یا حتی  غذا می خورد و مشکلات رزمندگان را برسی می کرد و عموما در رفع  آنها  دستور هایی می داد.

مردم اهواز  هم به شهید  خیلی علاقه داشت، چون درمراسم نماز جمعه  شرکت می جست و گاهی سخنرانی هم می کرد. از آن گذشته بعضی وقت ها به مساجد می رفت و برای مردم سخنرانی می کرد و با توجه به این که دارای نطق گیرایی بود،صحبت هایش  در دل  و روح مردم می نشست.

یک بار درمنطقه جفیر به مقر ما آمد.  وقتی صحبت می کرد، همه او را از خودمان دانستیم. بعد به امامت او نماز ظهر و عصر خواندیم. در بین دو نماز دقایقی سخنرانی کرد و باعث تقویت روحیه ما شد. سپس مشکلات ما را  پرسید  و یاداشت کرد و در اسرع وقت آنها را برطرف نمود. وقتی در  عملیات خیبر، جزایر  شمالی مجنون آزاد شد؛ روزهای  اول به خاطر  عدم  وجود راه های مواصلاتی  و نبودن پل ارتباطی، تلاش بسیاری  برای رساندن تدارکات  کرد و مدتی  این کار  را به وسیله چرخ بال هوانیروز  و سپس با تهیه هاورکرافت انجام داد. در عین در کنار آنها تلاش فراوانی نمود  تا جاده ۱۴ کیلومتری معروف توسط رزمندگان احداث و وضع عبور و مرور بهتر شد.

البته ابتدا در آن جاده یک پل دو متری زدند که فقط یک دستگاه تویوتا از آن رد می شد. او به فعالیت خود ادامه  داد تا جاده خاکی  زده شد و اشکالات  مواصلاتی به کلی برطرف شد.

او شبانه روز تلاش  می کرد. استراحت و خواب برای او  مفهومی نداشت. شب ها به کنار نگهبانان می رفت و با آنها  درد دل می کرد. روزها هم به سنگر ها سرکشی می کرد و با سنگر نشینان  هم کلام می شد. شهید اقارب پرست در جزیره مجنون که دشمن آتش شدیدی می ریخت و آسایش و امنیت را از رزمندگان سلب کرده بود، در بررسی استحکامات  رزمندگان خودی متوجه شد که بچه ها فقط با تعدادی  گونی سنگر ساخته اند که در مقایسه با حجم آتش دشمن هیچ عملکردی ندارد. لذا فورا ابتکار به خرج داده، دستور داد تعداد زیادی بلوک سیمانی به جزیره بیاورند و بلافاصله سنگرهای بتونی ساخته شد و با الوار و تراورس سقف آنها را هم پوشاندند و این سنگر سازی  باعث شد که پرسنل احساس امنیت بیشتری بکنند و تعداد تلفات کمتر شد و توان مقابله رزمندگان در مقابل گلوله های توپ و مواد شیمیایی بالا رفت.

شهید به مناسبت های مختلف  فرماندهان را تا رده گروهان در قرارگاه جمع می کرد و با سخنان  شیوایش به آنها امیدواری می داد. صحبت های این  بزرگوار آن قدر دلگرم کننده  بود که هرکس در جلسه سخنرانی ایشان شرکت داشت دیگر کمبودها و نواقص  یادش می رفت و چنان روحیه ای می گرفت که انگار هیچ گونه کمبودی در منطقه ندارد.

یک روز در جاده ی سید الشهدا نگهبان بودم؛ او برای سر کشی به محل ما آمد و پس از احوالپرسی  و دلگرمی  می داد؛ به طرف گردان ۱۵۱ در جزیره جنوبی رفت.

امیردربندی

صبح روز بعد من سری  به معراج  شهدا زدم؛ آنجا تعدادی از افراد بسیجی کار می کردند و وظیفه شان این بود که شهدا را با گلاب شستشو می دادند و به پشت جبهه تخلیه می نمودند. وقتی وارد ستاد معراج شدم، دیدم تلاش های زیادی انجام می دهند. علت را پرسیدم . گفتند که پیکر پاک شهید اقارب پرست  و سرهنگ علیایی و سرگرد صدیق فرایی و ستوان یکم مرتضوی را آورده اند. پاهایم سست و قدرت تفکراز من سلب شد. با صدای بلند شروع به گریه کردم و پس از دقایقی  فهمیدم که این بزرگواران در حین بازدید از گردان  ۱۵۱ مورد اصابت گلوله ی خمپاره قرار گرفته، شهید شده اند.

هرکدام از پرسنل لشکر که خبر شهادت ارقاب پرست و یارانش را می شنید به معراج می آمد، در سوگ این بزرگواران اشکی می ریخت و خداحافظی می کرد و می رفت. من به همراه پیکر شهدا به اهواز رفتم و در تشییع بی سابقه مردم اهواز از پیکر این بزرگواران شرکت کردم.

آن روز دیدم که مردم در غم از دست دادن فرد مفیدی چون شهید اقارب پرست چقدر گریه کردند و در جبهه های جنگ چقدر جای او و یارانش خالی بود. از خداوند متعال علو درجات ارواح آن بزرگواران را  خواستارم و امیدوارم همه آنها  و همه شهدای جنگ تحمیلی با شهدای کربلا محشور شوند.

هرچند که دشمن از شهادت کاکا حسن خوشحال بود اما کور خواندند چون این بزرگوار به هدفش رسید و وعده خداوند تحقق یافته است که کسانی که در راه خدا کشته شده اند شهیدند وشهداء زنده اند ونزد معبود خویش روزی می خورند و از این بزرگوار دو فرزند پسر به یادگار مانده که ادامه دهنده راه پدرند. دشمن با تمام زبونی تاب تحمل خانواده های انقلابی درکردستان را ندارد و چندین سال بعد پدر این بزرگوار که بیش از هفتاد سال سن داشت و شخصی کاسب و بازاری بود دستگیر کرده و بعد از چند ماه اسارت در زندان این کوردلان و شکنجه فراوان اعدام کرده و شهید کردند.


منبع: سایت ساجد

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن