خاطرات شهدا

شوخی کردم آن هم با…!

به همراه تعدادی از همرزمانم که نه نفر بودیم عازم جبهه شدیم. به جز من همه شهید شده بودند.

سال های آخر جنگ در مقر شهید باغبانی نزدیک شهرستان شوشتر نشسته بودم، هواپیماهای عراقی جهت بمباران مقر ما آمدند. من سعی میکردن همیشه دائم الوضو باشم.

داشتم وضو می گرفتم دیدم راکت هواپیما داره مستقیم به طرف من می‌آید، دراز کشیدم و اشهدم را خواندم. یک نگاهی کردم دیدم که چیزی نمانده که بخورد روی سرم. گفتم: خدایا من اشهدم را خواندم اما شوخی کردم خلاصه جدی نگیری!

گویا خدا هم این یک ذره شوخی ما را جدی گرفت و تقدیر این بود که راکت عمل نکند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن