خاطرات شهدا

قرار است مهمان بیاید!

مرور کتاب شانه‌های زخمی خاکریز (نوشته صباح پیری/قسمت هشتم)


هوا تاریک شده بود که ناگهان صدای رگباری به گوش رسید، از بالای تپه ها بود . ستون به حرکتش ادامه داد . از یک پیچ که رد شدیم ، بلافاصله (کیسه خون ) را از کوله در آوردم و ریختم روی سرم .

قرار است مهمان بیاید!

درس پشیمانی

«رادبار» هم در جریان بود . اسلحه را از من گرفت و یک تیر شلیک کرد . آخ گفتم و خودم را انداختم . رادبار با فریاد و داد و بیداد دیگران را متوجه کرد که صباح تیر خورده ، غیاثی آمد بالای سرم و امدادگر را صدا کرد . بچه های بالا هم بلافاصله از روی تپه شروع به تیراندازی کردند. قبلا با چند تن از آنها هماهنگی کرده بودیم که به محض شنیدن تک تیر ، بالای سر بچه ها تیر اندازی کنند . همه فکر فرار بودند . یکی رفته پشت سنگی و گریه می کرد ! غیاثی سعی کرد بچه ها را جمع و جور کند اما چون خون به چشم آنها خورده بود ترسیده بودند . غیاثی به سرعت این طرف و آن طرف می رفت، هر بار که بالای سر من می رسید می دیدم که از لای پلکهایش اشک جاریست. او تظاهر نمی کرد که بچه ها واقعا خیال کنند من تیر خورده ام، او به یاد عملیت والفجر۴ – افتاده بود؛ رزم شبانه به خوبی اجرا شده بود . حالا دیگر علاوه بر بدن سازی ، روح آنها هم محکم شده بود. آنها تازه مزه پشیمانی را چشیده بودند. وقتی من خونی و مجروح روی زمین افتاده بودم، آنها فرار می کردند و حالا که متوجه همه چیز شده بودند، پشیمانی درس خوبی به آنها داده بود .

ش. م. ر

بهمن ماه بود که کلاسهای شیمیایی دایر شد . دشمن ابعاد گسترده ای به جنایات خویش می بخشید . می رفتیم و ریزه کاری های جنگ افزارهای شیمیایی را فرا می گرفتیم . یک روز «حاج مجتبی» که مسئول ش . م . ر شده بود ، گفت : که احتیاج به تعداد زیادی امدادگر دارم و از من پرسید که آیا می توانم به تهران بروم و بچه ها را جمع کرده و بیاورم . وقتی به تهران آمدم فقط توانستم دو نفر – آجرلو و قنبری – را با خود بیاورم .

مدتی بعد به گردان حمزه منتقل شدم . « امیر حسین قنبری» هنوز در این گردان بود و از آنجا به گردان مالک اشتر رفتم . مدتی بعد هم قرار شد هنگام عملیات ، نیروهای ارتش و سپاه با هم فرستاده شوند . از گردانهای لشکر ما سه گردان را با ارتش ادغام کردند . حمزه،  مالک اشتر و انصار رسول با ارتش ادغام شدند .

بوی عملیات

چند روز بعد دستور آمد به طرف جنوب حرکت کنیم؛ بوی عملیات می آمد . رفتیم سه راه جفیر مستقر شدیم . دو – سه روز آنجا ماندیم . برادر بزرگم عادل را هم آنجا دیدم  که مشغول زدن پل عملیاتی بودند . در این چند روز مرتب هواپیماهای دشمن می آمدند، برای شناسایی وسایل پیشگیری شیمیایی هم همراه داشتیم . شب سوم بود که خبر رسید امشب عملیات است و گروهان ویژه شهادت به خط زده و کمین ها را رد کرده بود .گردان حمزه هم به دنبالش . فردای عملیات فرمانده گردان ما آمده بود تا بچه ها را توجیه کند . گفت : که جزیره مجنون دو قسمت شمالی و جنوبی دارد که بچه ها از قسمت شمالی نفوذ کرده و آنجا سوله زده اند .

از قسمتی که جفیر نامیده می شد دو جاده وجود داشت. یکی جاده آسفالته ای بود که به سمت عراقیها می رفت و جاده دیگری که به طرف شمال جزیره امتداد داشت و تدارکات لشکر از آنجا انجام می شد . کنار غربی جزیره هفت «پت» وجود داشت که تقریبا میان نیزارها مستتر شده بود . هر لشکر یک «پت» را گرفته بود . پت یک به لشکر ما رسید که نسبت به دیگر پتها بزرگتر و دارای چند سنگر بود . گروهان شهادت اولین نیرویی بود که کمینها را منهدم کرده و خط اول دشمن را شکسته بود .

قرار است مهمان بیاید!

سپس گردان حمزه با قایقهای موتوری آمده و نیرو پیاده کرده بود . حمزه، خط دوم را با گروهان شهادت باهم شکسته و پیش رفته بودند . آنها را از سمت چپ به نیروهای دشمن زده و بعد از نیم کیلومتر نفوذ، پدافند کرده بودند . گردانهای کمیل و انصار نیز بعدت به خط شکنان پیوسته بودند . گردان کمیل چون آر. پی .جی زن فراوان داشت ، آمد در دشت پدافند کرد تا اگر تانکها آمدند آنجا کار کند. بالای منطقه عملیاتی یک روستا و سمت چپ  هم روستای دیگر قرار داشت که هر دو در یک مسیر بودند، بعد از آن دجله و بعد اتوبان العماره بصره قرار داشت. روستاها و منطقه سمت راست آنها به گردان ابوذر و میثم واگذار شده بود .

ساعت ۱۲ شب بود که بچه ها را سوار کامیون کردند . خبر رسید که گروهان شهادت و حمزه تا دجله جلو رفته اند و حتی بعضی از بچه ها در دجله وضو هم گرفته اند؛ حال به پشتیبانی احتیاج داشتند .

یکی از گروهان های گردان حمزه در محاصره قرار گرفته و همه ی آنها شهید یا مجروح و یا اسیر شده بودند . امیر حسین قنبری هم جزو کسانی بود که مفقود شدند . صبح عملیات ، گردان حمزه تا خط دوم عقب نشینی کرده و پیام رسید که از دشت جلو نروند اما از سمت چپ هرچه می خواهند پیشروی کنند .

برای آمدن مهمان مهیا باشید!

در شب سرد و تاریک با قایقهای موتوری به خط رسیدیم . شب بود و منطقه شبحی نامعلوم . از کمینها گذشتیم به دژ اول رسیدیم که شش متر پهنا داشت . آن را هم رد کردیم . از جاده مستقیمی به خط دوم رسیدیم . جلوتر ، نبرد ادامه داشت. از تانکهای دشمن آتش بر می خواست و صدای انفجار مواد منفجره داخل تانکها، منطقه را پوشانده بود . جلوتر که رفتیم بچه ها شروع کردند به حفر سنگر، من چون بیل نداشتم چند گونی را پر خاک کردم و بالای دژ سنگری ساختم. رو به رو، تلی از خاک قرار داشت که ما درست پایین تر از خط الراس آن پناه گرفته بودیم، شب را همان جا سپری کردیم و نزدیکی های سر زدن سپیده نماز را با تیمم و پوتین خواندیم که دستور آمد جلوتر برویم .

جلوتر ، بین آشیانه تانکها و خط دوم نبرد، یک مقر عراقی بود که اطرافش را با سیم خاردار و مین محافظت می کردند . اینجا مقر فرماندهان دشمن بود که به دست بچه ها تخریب و منهدم شده بود. هنوز نتوانسته بودیم وارد روستا شویم . تا شب آنجا ماندیم یکی از رزمندگان با طنز گفت:

– فردا مهیا باشید، «قرار است مهمان بیاید».

– پرسیدم : «مهمان کیست ؟ »

– با خنده گفت : «تانکهای عراقی !»

گرسنه بودم . به چند سنگر پاکسازی شده دشمن رفته اما چیزی به دست نیاوردم .


منبع: کتاب شانه‌های زخمی خاکریز

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن