خاطرات شهدا

مادران جنگ

خاطرات زنان در عرصه های پشت جبهه ، خاکریز و مقابل دشمن

مادران جنگ

۵۰۰متر تا سنگر عراقی‌ها

راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد.

جملات بالا بخشی از خاطرات پروین شریعتی از بانوان ایثارگر دوران دفاع مقدس و مربوط به سال ۱۳۶۰ است. در ادامه خاطره می‌خوانیم: همراه خواهر فروغی برای راه‌اندازی بسیج خواهران به طرف آبادان حرکت کردیم. یک جاده فرعی از ماهشهر به آبادان کشیده بودند. این جاده به علت قیرپاشی جدید خیلی لغزندگی داشت. ماشین لیز خورد و از جاده منحرف شدیم. هر کدام از ما زخم سطحی برداشتیم اما چون نزدیک آبادان بودیم به راننده گفتیم: برویم ماموریت‌مان را انجام دهیم.

راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد.

عراقی‌ها در چند کیلومتری شهر آبادان بودند. ما هرچه جلوتر می‌رفتیم می‌دیدم از شهر خبری نیست. چند کیلومتر که رفتیم یک دفعه یک نفر از پشت خاکریز بیرون پرید و به سرعت به وسط جاده آمد.

او یکی از دیده‌بان‌های خودی بود که جلوی ماشین را گرفت و پرسید کجا می‌روید؟ گفتیم آبادان. آن برادر بسیجی گفت: ۵۰۰ متری شما سنگر عراقی‌هاست و دارید به سمت عراقی‌ها می‌روید. سپس گفت: خدا به شما رحم کرد و الا به چنگ عراقی‌ها افتاده بودید. بعد راه را به ما نشان داد تا از بیراهه به آبادان برگردیم.

خاطره‌ای از پروین شریعتی

 

مادر شهیدی که تمام دارایی اش را  به جبهه داد

همه در تکاپوی بودند . یکی مواد غذایی بسته بندی می کرد . دیگری لباس ها و پتو ها را که تازه از جبهه اورده بودند می شست . هر کسی کاری انجام می داد . حال و  هوای جبهه بود و بوی بهشت می آمد بوی اسپند و عود فضای پایگاه را پر کرده بود .

در آنجا خانم ها مربا درست می کردند برای رزمندگان لباس می دوختند و می بافتند . خلاصه هر کسی در پایگاه کاری انجام می داد جالب اینجا بود که هیچ کس هم احساس خستگی نمی کرد ! چنان که گویی انگیزه درونی ادم ها آنها را به طرف کار سوق می داد .

من هر روز همراه  همراه مادر و خواهرانم به پایگاه می رفتم ؛‌هر کس در حد توانش کمک مادی و معنوی می کرد . یک روز من در حیاط پایگاه نشسته بودم که خانم مسنی را دیدم که نفس نفس زنان وارد شد . با صدایی لرزان مرا صدا زد با سرعت به سمتش رفتم و گفتم : چه می خواهی مادر ؟ گفت :‌مادر جان من می خواهم در این کارها سهمی داشته باشم . گفتم : مادر جان کسی از شما توقع نداره . شما عزیز ما هستی . جوان تر ها هستند و کارها رو انجام می دن .

پیر زن انگستر را از انگشتش در اورد و در مشت من گذاشت و گفت : این هدیه ای ناقابل از طرف من به رزمندگان ؛ بعد هم با نگرانی گفت : دختر جان می دانم چیز قابل داری نیست اما هدیه مرا پس نده .

بعد با لبخند ادامه داد ؛  من تنها یک پسر داشتم او تابستان گذشته به جبهه رفت و چند ماه پیش ساک و پلاکش رو برایم اوردند و گفتند که محمد شهید شده . من خم به ابرو نیاوردم که تازه خوشحال شدم چون خدا به محمد لبیک گفته بود . اشک در چشمانم نشسته بود . پیر زن به آهستگی و سختی از زمین بلند شد . او را به خانه اش بردم و انگشتر را در صندوق شیشه ای که برای کمک به رزمندگان و فراهم کردن امکانات برای انها بود؛ انداختم ‌.

چند روز بعد که از انجا رد می شدم بوی گل محمدی را احساس کردم جلوتر که آمدم پارچه مشکی را دیدم که بر در خانه شان وصل شده بود . چنان که گویی محمد به دنبال مادرش آمده بود . خوشا به حال محمد و مادرش دعای ما پشتوانه همه رزمندگان بود تا با یاری خدا خون بر شمشیر پیروز شد .

برگرفته از خاطرات اعظم سلطان ابادی

فراوری: عاطفه مژده


منبع: ایسنا، فارس،  زینب(س) الگوی بصیرت، عمه ی سادات

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن