شعر دفاع مقدس

مسافر

و آتش چنان سوخت بال و پرت را،

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را:

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

ٱ

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا، آخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی؟ ای مسافر! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

اسفند ۱۳۶۹ محمد کاظم کاظمی

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن