خاطرات شهدا

نارنجک

دست هایش یخ زده بود. می خواست ضامن نارنجک را بکشد. نمی شد. گفتم «بده من، درستش می کنم.»

فرماندهمان داد زد «چی کار می کنی؟… این جا بندازی که همه مون لو می ریم.»

نارنجک را توی دستم نگه داشته بودم، همین طور نگاهش می کردم.

-آخه… ضامنشو کشیده م…

پرید از دستم گرفت. فرو کرد توی گِل. پایش را هم گذاشت رویش… خبری نشد.

فاطمه غفاری، یادگاران، ج ۹

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن