خاطرات شهدا

نخستین ها و اروند

این روزها با توجه به اینکه بیش از بیست و پنج سال از تاریخ پرافتخار حماسه فرزندان امام راحل می گذرد، وقتی دفتر خاطرات آن روزگار را ورق می‌زنیم به روایت‌هایی می‌رسیم که خواندن و شنیدن آن، اوج شجاعت و دلدادگی طلایه‌داران را نشان می‌دهد.

دو واقعه فراموش نشدنی تاریخی در این ایام به چشم می‌خورد، یکی عملیات کربلای پنج و دیگری عملیات غرورآفرین والفجر هشت، این ساعات و لحظات، رزمندگان پرافتخار لشکر همیشه پیروز ۲۵ کربلا، مشغول به آماده‌سازی خود برای شرکت در عملیاتی سخت و نفس‌گیر هستند، «عملیات والفجر هشت» عملیاتی که در کتب دانشگاه‌های نظامی دنیا، از آن یاد شده و به دانشجویان تدریس می‌شود.

«احمد رضانیا» از رزمندگان واحد تخریب لشکر ویژه ۲۵ کربلا، یکی از حماسه‌سازان عملیات والفجر ۸ است که روایتی جذاب از حماسه‌ی دلیرمردان واحد تخریب این لشکر بیان می‌کند.

سه ماه قبل از عملیات والفجر هشت، در منطقه بودیم، ۱۶ سالم بود و به عنوان بسیجی از روستای معلم کلا، بخش بندپی غربی شهرستان بابل رفتم هفت تپه، آن جا نیروها را تقسیم کردند، ما ۳۰ نفر بودیم برای تخریب، باید با دقت عمل می‌کردیم، چون در تخریب قول مشهوری است که «نخستین اشتباه آخرین اشتباه است.»

ابزارهای تخریب چی: سرنیزه و سیم چین است و برای خنثی کردن مین و قطع سیم خاردارها و موانع به کار می‌روند، ما در پادگان شهید بیگلو واقع در منطقه هفت تپه مستقر بودیم و همان جا آموزش دیدیم، بعد از آموزش تخصصی، رفتیم آبادان، کنار رودخانه بهمن شیر، چند هفته آن جا بودیم، بچه”ٹها دیگر کسل شده بودند، بالاخره آموزش‌های لازم را دیدیم، بعد ما را سوار کامیون کردند و در نخلستان‌های منطقه”ٹی بهمن”ٹشیر در روستای چوئبده مستقر کردند، معمولاً بچه”ٹها را با تویوتا به منطقه عملیاتی می‌فرستادند، اما چون این عملیات بسیار مهم و سرّی بود و نباید عراقی‌ها متوجه عملیات ما شوند، از کامیون برای انتقال نیروها استفاده کردند.

آن”ٹجا نیروهایی بودند که تا ۶ ماه به مرخصی نرفته بودند، نه تلفنی، نه نامه‌ای، هیچ ارتباطی نداشتند، چون بیم آن وجود داشت عملیات لو برود، بعد از آموزش تکمیلی‌تر تخریب در منطقه چوئیبده نیروها را جمع کردند، طرف راست لشکر ۲۷ محمدرسول الله(ص) تهران بود، طرف چپ هم لشکر ما (۲۵ کربلا)، لشکر ۱۴ امام حسین(ع) اصفهان وسط این دو، لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب(ع) قم هم بود، شب عملیات شب جمعه بود و بچه”ٹها با شور و حال خاصی دعای کمیل خواندند، ما می‌دانستیم این عملیات خیلی مهم است، حتی در سطح جهانی، بعد از دعای کمیل برادران همه همدیگر را در آغوش گرفتند و از یکدیگر حلالیت و شفاعت طلبیدند و گریه کردند، بعضی‌ها وصیت نامه  نوشتند، بعضی ها شوخی می‌کردند، بعضی ها قرآن می خواندند، خیلی‌ها حنا بستند، قبل از عملیات به ما یک شکلات می‌دادند که ۲۴ ساعت گرسنه‌مان نمی‌شد، یک تُن ماهی، یک کمپوت گیلاس هم توی کوله پشتی ما بود، از ۳۰۰ نفر ۱۳۰ نفر انتخاب شدیم، طنابی دور کمرمان بسته بودیم تا از همدیگر جدا نشویم، ساعت ۹ شب وارد اروند شدیم، جذر و مد آب بسیار بالا بود، جذر آب تا ارتفاع ۷ متری می‌رفت آن طرف آب.

با این وضعیت عراقی‌ها اصلاً فکر چنین عملیات بزرگ و خطرناکی را از طرف نیروهای ما نداشتند، آن‌ها نگهبان‌هایی گذاشته بودند داخل سنگرهای بتونی و کانال‌های بزرگ خودشان و خیالشان از همه چیز جمع جمع بود، کمترین عرض اروند از طرف خودمان تا نیروهای عراقی ۷۰۰ متر بود، سرعت آب هم ۷۰ کیلومتر در ساعت، مین‌های روی آب را خنثی کردیم و سیم‌های نازک بسیار زیاد و سیم”ٹهای حلقوی را جمع کردیم، سپس اعلام کردیم موانع برداشته شد و عملیات را شروع کنید، رمز عملیات یا زهرا(س) اعلام شد، نیروها داشتند با قایق از آن طرف آب به طرف عراق حرکت می‌کردند، عراقی‌ها با زدن منور متوجه برادران شدند و آن‌ها را به رگبار بستند، دیدم قایق برادرانی را که داشتند می‌آمدند هدف گرفته همگی سرنشینان آن از جمله برادر جعفر قلی”ٹپیشه به شهادت رسیده‌اند و در آب افتاده‌اند.

بعد از نبردی جانانه وارد فاو شدیم، بعد از عبور از اروند می‌بایستی از خاکریز این طرف به آن طرف می”ٹرفتیم تا خط شکسته شود، بچه‌ها ساعت‌ها منتظر شکسته شدن خط بودند و هیچ تیری نمی‌انداختند، همگی خسته شده بودند، سردار مرتضی قربانی «فرمانده لشکر ویژه ۲۵ کربلا» الله”ٹاکبر گویان با سلاح تیربار گیرنوف که هر دقیقه ۵۰۰ تا ۷۰۰ تیر می‌زند شروع به تیراندازی کرد، بچه‌ها روحیه گرفتند، ساعت ۴:۵ صبح خط شکسته شد، وارد شهر فاو شدیم، لشکر ویژه ۲۵ کربلا در کارخانه”ٹنمک مستقر شد، در کارخانه نمک ۴۸ ساعت ماندیم و بعد به ما ۱۵ روز مرخصی دادند و جای ما لشکرهای دیگری آمدند.

بعد از ۱۵ روز مرخصی وارد فاو شدیم و ما را بردند به سه”راهی به”نام «سه راه مرگ» در فاو دشمن از موشک”های «سام زمین به هوا» استفاده می‌کرد که ساخت غربی‌ها بود.

در آن اوضاع و احوال بحرانی یکی از بچه‌های شجاع و نترس قائمشهر که به او «آسیان» می‌گفتند، کارهای خطرناک و سختی را انجام می‌داد، قدش بلند بود و هیکلی درشت داشت، می‌گفتیم: «آسیان! تو قدت بلند است بیشتر در تیررس دشمن هستی، آخرش شهید می‌شوی.» می”خندید و می‌گفت: «اگر قرار است شهید شوم خوب است موقع خواب شهید شوم.»

بعثی‌ها برای انتقام شکست بزرگ‌شان، بمب‌های شیمیایی از نوع گاز خردل که اشک‌آور و سفیدرنگ بود می‌ریختند سر بچه‌ها، شیمیایی نیروها را حسابی را غافل‌گیر می‌کرد، چون وقتی روی زمین می‌افتاد هیچ صدایی نداشت، بچه‌ها تا می‌خواستند لباس ایمنی بپوشند و ماسک”ٹشان را بزنند دو سه دقیقه طول می‌کشید و آن”ٹوقت آثار شیمیایی اثر می‌کرد، تاول‌های زیادی روی صورت و بدن مجروح‌ها نمایان بود، آن‌هایی هم که ظاهراً سالم ماندند الآن مشکل پیدا کرده”ٹاند.

در شرایط سختی که روی بچه‌ها سنگینی می‌کرد ناگهان حضور فرماندهی در میان آن همه خطر، روحیه”ٹمضاعفی به جمع بچه‌ها داد و همه مصمم شده بودند با توان بیشتری مأموریت‌های محوله را به انجام برسانند، فرمانده که از بچه‌های نکا بود و قبلاً هم در حین انجام ماموریت تخریب موجی شده بود، مردانه می‌جنگید و اصلاً خستگی نمی‌شناخت، او کسی نبود جز شهید «محمدرحیم بردبار» که بعدها در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.


منبع: خبرگزاری دفاع مقدس

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن