خاطرات شهدا

هفتاد و دو ساعت بعد

812320819_18231

شهید مهدی خندان

گفت: «حاجی جون! سه روز دیگه عملیاته، من هم راهی عملیات هستم و توی همین عملیات شهید میشم.»

گفتم: «مهدی جان! برادر من! آخه این چه حرفیه که می زنی، از کجا می دونی عملیات میشه؟ اصلاً از کجا می دونی شهید میشی؟»

گفت: حاج آقا! بالاتر از این ها رو به تو بگم؟! سه روز دیگه عملیات میشه، میرم عملیات و ۷۲ ساعت دیگه، گلوله ای به قلب من می خوره و شهید میشم.»

اتفاقا سه روز بعد، عملیات تصویب شد و رفتیم عملیات. چیزی نمانده بود به قله، ۷ نفر بیشتر نبودیم. مهدی دست انداخت در سیم خارهای حلقوی. زور زد و از هم بازشان کرد. زیر نور ماه دیدم که تیغ های فلزی از طرف دیگر دستش بیرون زده بود و خون شُرشُر می ریخت. ناگهان گلوله ای به سینه اش خورد و با دست های باز، از پشت روی سیم های خاردار افتاد.

از نفر کناریم، ساعت را پرسیدم. گفت: «یازده و ربع». یعنی دقیقا ۷۲ ساعت از پیشگویی مهدی گذشته بود. به اجبار برگشتیم ولی هر روز کارم این بود که از بچه های دیده بان بپرسم: «چه خبر؟» و آنها بگویند: «هیچی هنوز آن بالاست»

مادر شهید خندان می گفت: روز تولدش اربعین بود. هنگامی که در پاییز ۱۳۶۲ خبر شهادت او را به ما دادند، اربعین بود. وقتی هم که بعد از ۱۰ سال بقایای پیکرش را برایمان آوردند، باز هم اربعین بود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن