خاطرات شهدا

همدوش شهادت

کم کم داشت خورشید چهره منورش در پس ابرى پنهان مى شد. داشتیم به مغرب نزدیک مى شدیم که مثل همیشه رسول جلوتر از همه ما با وضو قبل از اذان روى تپه کوچک جلو چادرمان ایستاده بود. کلمات با صوت خوش رسول آهنگ جذابى داشت و مثل همیشه بچه ها را دور هم جمع کرده بود. بعد از نماز همه دور سفره اى که چند سوراخ ریز و درشت در آن لبخندمى زدند نشستیم. بچه هایى که جا نداشتند در درازى سفره روزنامه اى انداخته بودند. آن شب با نان خشک و آبگوشتى که بچه هاى تعاون آورده بودند گذشت. بعد از غذا هم دعاى سفره را تو خواندى. آن شب آخرین شب اقامت ما در پادگان بود و فردا باید همگى به جلو مى رفتیم. بچه ها جنب و جوش عجیبى داشتند. هرکسى به کارى مشغول بود. آن شب بامرثیه سرایى مصطفى گذشت. دعاى توسل هم خواندیم. به بچه هایى که شهید شده بودند. فردا همگى جلو رفتیم. دو روز طول کشید تا عملیات شروع شود. انتظار عملیات خیلى سخت بود. دقیقه ها به سختى مى گذشت. سرانجام دقیقه موعود و آغاز فرارسید. اولین تکبیر. اولین قدم و اولین گلوله با هم شروع شدندو از آن لحظه منطقه عملیاتى در دود و آتش و صداى انفجار گلوله ها درهم پیچید. مقدارى راه آمده بودیم که صداى الله اکبر مجید همه را متوجه خود کرد. از همه ما تو به او نزدیکتر بودى. به عقب برگشتى و نزدیکتر رفتى از او اثرى نیافتى باز جلوتر رفتى. نه! گویا از مجید اثرى نیست. و بعد گفتى: پس مجید چه شد؟ اما مجید نبود گویا به آسمانها رفته بود.

بدون مجید به راهمان ادامه دادیم. خیلى جلو آمدیم. خط شکسته بود و سنگرهاى دشمن یکى پس از دیگرى به دست بچه ها سقوط مى کرد و آتش توپخانه منظم روى مواضع دشمن مى بارید. در این لحظات حساس بودیم که گلوله اى در چند مترى من نشست. به عقب نگاه کردم تو سالم بودى. این بار این رسول بود که روى زمین افتاده بود. صداى بلند رسول همه را میخکوب کرد. همه را زخمى کرد. تو به رسول نگاه کردى و مصطفى نزدیکتر آمد و هر دو در یک لحظه به او رسیدید. رسول نگاه مى کرد و لبخند بر لب کلمات را زمزمه مى کرد. تو رسول را در دامنت گرفتى و صورتت را به صورت او چسباندى و گفتى ما را ببخش. ما تو را خوب درک نکردیم. او همچنان لبخند مى زند و با هر لبخندى ما را متوجه دشمن مى کرد. مصطفى دستهاى او را در دست داشت و مى گفت. ما را فراموش نکن تو سرافراز شدى، ما را تنها مگذار و رسول بال کشید و جسم پاکش در کنار ما مى درخشید. تکانش دادى و بعد فریاد یاحسین سردادى. آرى او بالاتر از مهتاب ایستاده بود. براى آخرین بار با رسول وداع کردى و جسمش را در قلبت فشردى و بوسه اى بر پیشانى نورانى اش زدى و مصطفى گفت: خوب دوستى بود رسول جان. از نیمه هاى شب خیلى گذشته بود. شاید دو ساعت و ما به آخرین اهدافمان رسیده بودیم و تمام طرح عملیاتى در تصرف ما بود. بچه ها غرق در شادى بودندو از این همه پیروزى خوشحال . در این میان حرفها و حرکات عموخسرو آن همه خستگى و تلاش را از تنمان بیرون کرد. امیر گفت: عمو دلاور چطورى؟ عمو که نمى دانست در این لحظات حساس چه باید بگوید، جلو رفت امیر را در آغوش گرفت و گفت: تو دلاورى! و بعد اشک از چشمان هر دو جارى شد. هنوز در حال و هواى پیروزى گم بودیم که خمپاره اى زوزه کنان د رکنار ما نشست. خمپاره مثل مهمان ناخوانده اى مى مانست که سرزده مى خواست وارد جمع ما شود اما گویا او به موقع آمده بود و آمده بود بین ما جدایى بیفکند. من از آن لحظه تو را ندیدم. همه جا خاموش بود و از این انفجار هر کسى در گوشه اى سنگر گرفته بود. جز امیر که در کنار من با سکوت افتاده بود و در آستانه پیروزى او به پیروزى واقعى رسیده بود. من با تنى پاره پاره پس از ساعتى با امدادگرها به عقب برگشتیم. در نیمه هاى راه نیروهاى تازه نفس داشتند به بچه ها ملحق مى شدند. از دور زیارتشان کردم و دستم را به علامت پیروزى تکان دادم و آنان مرا مى بوسیدند. دو هفته گذشت تا اینکه بچه ها به مرخصى آمدند و هنوز به منزل نرفته خسته و کوفته با بچه هاى تعاون به سراغ من به بیمارستان آمدند. شاید نتوانم آن لحظات را به آن زیبایى تعریف کنم. همه بودند جز تو! یک لحظه احساس عجیبى به من دست داد. اما جرأت پرسیدن چیزى را نیافتم. شاید مى خواستم اینگونه خودم را راضى کنم که تو هنوز در راهى یا به مرخصى نیامده اى ویا…! کمى گذشت و هنوز بیشتر از آنى که به هم نگاه مى کردیم نتوانستیم چیزى بپرسیم. گویا شهادت بچه ها و سرنوشت تو بر دل همه سنگینى مى کرد. خواستم بپرسم عبدالله که مصطفى بدون مقدمه گفت: مردان خدا در محراب عشق سر به سجده مى برند. عبدالله، عبدالله واقعى گردید. گویا در آن صورت که دوست داشت جسم بى روحش به خاکسترى تبدیل شد و در صحراى عملیاتى پخش گردید و شاید هم او هنوز زنده است اما در دست دشمن اسیر. این کلمات را گویا مصطفى قبلاً تمرین کرده بود که بدون ذره اى لکنت پشت سر هم به آرامى مى گفت. بعد بچه ها یکى یکى پیش من آمدند . من و مصطفى از کوچکى در یک محله و در یک کوچه با هم بزرگ شده بودیم. مدرسه با هم بودیم. سربازى با هم بودیم. به سختى مى توانستیم باور کنم که مصطفى تو را فراموش کند و من هم دیگر طاقت نیاورد و بغض گلویم را به سختى فشرد و هق هق کنان زدم زیر گریه. بچه ها هر کدام حالى بهتر از من نداشتند اما آنها گویا تصمیم داشتند جلوى من ضعفى نشان ندهند. خیلى صبر کردند و عموخسرو به عنوان بزرگتر جلو آمد و دستهایش را به گردنم حلقه کردو گفت: راهى که برگزیده ایم همه نوع سختى دارد. شهادت، اسارت. دیدم عموخسرو راست مى گوید. کمى قوت قلب یافتم و آرام گرفتم و با تمام سختى اش دور از تو بودن را آغاز کردم. بچه ها خسته بودند و هنوز خیلى کار داشتند. مصطفى گفت: بچه ها منتظرند گویا رسول و مجید وامیر صبورتر از ماها هستند و در کمال تنهایى بى تاب نشده اند. ما باید به سراغشان برویم، پیام آورده ایم. روزها گذشت. ماهها سپرى شدندو سالها یکى پس از دیگرى آمدند و رفتند اما این ابهام براى همه باقى ماند که تو کجایى؟ بسیارى از روزها توى خودم با تو بودم گاه در خیابان. گاه در مسجد، گاه در آموزش. گاه با رسول بودى گاه زیر چادرها. مجید مى گفت و ما مى خندیدیم. آخرین بارى که از جبهه آمدى را از یاد نبرده ام. ما را هم با خود بردى. رسول بین راه از اولین تجربه عملیاتى برایمان گفت و بعد از تو گفت: گویا قدم به قدم شهادت با تو همراه بود و سایه به سایه با تو هر کجا مى رفتى مى آمد. روزها به هر سختى بود گذشت. پیام آزادى اسیران جنگى همه را شاد کرد. من این خبر را در دیار غربت شنیدم. آرى من در ایران نبودم. آن روز اتفاقى روزنامه اى به دستم رسید. نام تک تک آنان برایم عزیز بود. هنوز چند نفرى باقى بود که نام تو را دیدم. باور نکردنى بود. آرى عبدالله را دیدم. فریاد کشیدم و درون خودم گریستم. به یادت افتادم و آن نصیحت آخرین. بعدبه یاد جمله اى افتادم که براى اولین بار مرا در بیمارستان دید و گفت: بى وفایى کردى به قولت و عبدالله را نیاوردن. بعد جلو آمد و سرم را بوسید و گفت: گویا دعاى عبدالله مستجاب شد و آنچه خواست را دریافت نمود. خدا او را در بهشت جاى داد. او همیشه از اولین مى گفت. آن صحابى پاک پیامبر مى گفت: اویس یک دنیا عظمت دارد. اما در این میان گمنامى او از بهترین جلوه هاى ایمانى اوست. او چقدر سعادتمند بود. آخرش نیز در رکاب مولایش على(ع) شهید شد.

بازنویس: امیرحسین حسینى

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن