خاطرات شهدا

هوالباقی

هرچه می‌گفتی چیزی دیگر جواب می‌داد. غیر ممکن بود مثل همه صریح وساده و همه فهم حرف بزند. بعد از عملیات بود، سراغ یکی از دوستان را از اوگرفتم چون احتمال می‌دادم که مجروح شده باشد،

گفتم: «راستی فلانی کجاست؟»

گفت بردنش «هوالشافی.»

شستم خبردار شد که چیزیش شده و بردنش بیمارستان.

بعد پرسیدم: «حال و روزش چطوره؟» گفت:«هوالباقی.»

می‌خواست بگوید که وضعش خیلی وخیم است و مانده بودم بخندم یا گریه کنم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن