خاطرات شهدا

هیچ کس جرات ندارد، این خبر را به مادرم بدهد!

مادرم چند داغ دیده بود. برادر، دو پسر، برادرزاده و خواهرزاده. همه این ها باعث شده بود قلبش دچار مشکل شود. زن های همسایه آمده بودند خانه تا خبر پسر کوچکش را بدهند ولی کسی جرات نکرد. معلوم نبود بتواند بعد از پنج داغ، خبر پسر کوچکش را تحمل کند.

امام جمعه، نماینده مجلس و چند نفر دیگر صبح آمدند خانه، اما آنها هم نتوانستند چیزی بگویند؛ مادر خودش گفت: «می خواهید چه بگویید؟ خودم فهمیدم که غلام شهید شده؛ دلم آگاه است. لازم نیست از من پنهان کنید.» بعد هم بدون اینکه اشک بریزد بلند شد و از مهمان ها پذیرایی کرد. روز تشییع جنازه هم با آرامش بر بدن پسرش گلاب می پاشید.

شهیده فاطمه نیک

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن