خاطرات شهدا

وقتی حاج همت به هیچ صراطی مستقیم نبود

قسمت دوم


شهید ابراهیم همت در مقابل رزمندگانی که مخالف خط رفتن او بودند، خندید و گفت: ببخشید برادرها که سماجت می‌کنم. من تصمیم خودم را گرفتم. شما همه بروید پایین استراحت کنید.

 

حاج همت

بلافاصله صدای تکبیر حاج رحمان نیز از بی سیم شنیده شد. ابراهیم رو به بی‌سیم‌چی کرد و گفت: برادر حالا زودتر برو روی خط ابوذر.

بی‌سیم‌چی شتابزده گفت: چشم حاجی. و شروع کرد با بی‌سیم ور رفتن. در این هنگام، باری دیگر صدای شلیک گلوله‌های توپ و خمپاره در فضای کوهستان پیچید. اما این‌بار صدای انفجارها بی‌وقفه ادامه یافت.

حاج رضا دوربین را به دست ابراهیم داد و با خوشحالی گفت: نگاه کن حاجی، بچه‌ها همینطور دارند می‌روند بالا. پیشروی‌شان خیلی خوب است.

ابراهیم دوربین را در مقابل دیدگانش نگاهداشت، فوج بسیجیان رزمنده، در یک ستون طولانی به تندی خود را از دامنه کوه روبرو بالا می‌کشیدند. ابراهیم نگاهش را از مقابل گرفت و با شادمانی گفت:

-به حول قوه الهی، امروز کانی‌مانگا را آزاد می‌کنیم.

در این وقت بی‌سیم‌چی از جا برخاست و شتابزده گفت: حاجی، گردان ابوذر… حاج میثم هستند.

ابراهیم پیش رفت و گفت: خدا خیرت بدهد. بدهیدش به من. و بی‌سیم را به دست گرفت.

-حاج میثم، گوش کنید. دیگر بچه‌هایتان را جلوتر نبرید. همانجا مستقر بشوید تا دستور بعدی، فقط تا می‌توانید آتش کنید، مفهوم شد؟

صدا از بی‌سیم‌ شنیده شد: مفهوم حاجی.

حاج رضا دوربین را از مقابل دیدگانش کنار کشید و با خوشحالی گفت: نگاه کن حاجی، بچه‌های گردان یاسر رسیدند به ارتفاعات ۱۴۰۰٫

ابراهیم خندید و گفت: خوبه، حالاست که باید شاخ دیو را بشکنیم.

نگاهش را از ارتفاعات کوهستان روبرو گرفت و دست بر شانه حاج رضا انداخت و ادامه داد: حالا راه بیفت برویم آن بالا. باید زودتر خودمان را به بچه‌ها برسانیم. عجله کن رضا جان.

و به همراهی بی‌سیم‌چی، هر سه به طرف کمرکش کوه مقابل به راه افتادند.

در ارتفاعات ۱۴۰۰ صدای گلوله‌‌های توپ و خمپاره و رگبار مسلسلها فروکش کرده بود و اکنون نوبت را به فریادهای جمعی تکبیر بسیجی‌ها داده بود. از لحظاتی پیش غریو فریادهای شادی رزمندگان گردان یاسر و ابوذر لرزه بر فضای کوهستان انداخته بود.

حاج رحمان، حاج میثم و گروهی از رزمندگان گرد ابراهیم حلقه زده بودند و هیجان‌زده او را به آغوش می‌کشیدند و چهره‌اش را غرق بوسه می‌کردند. دقایقی بعد، وقتی بسیجی‌ها از شدت شور و بی‌قراری‌شان کاسته شد، حاج رحمان باری دیگر ابراهیم را در آغوش کشید و گفت: حاجی، همانطوری که انتظارش را داشتی، بچه‌ها بالاخره کانی‌مانگا را فتح کردند.

حاج رضا شادمان پرسید: یعنی نیروهای دشمن الان کاملا از بین رفته‌اند؟

حاج میثم فکری کرد و گفت: به طور کامل خیر. اما با برآوردی که شده، دشمن توی این ارتفاعات نزدیک به نود درصد تار و مار شده.

ابراهیم در این موقع دست‌ها را بالا برد و گفت: خدایا شکر. یقین دارم که این پیروزی با اراده تو به دست آمد.

حاج رحمان شوق‌آمیز دست بر شانه ابراهیم انداخت و گفت: حاجی، شما خیلی توی این عملیات زحمت کشیدید حتم دارم خیلی خسته شدید، پیشنهاد می‌کنم برگردیم پایین، یک قدری توی سنگر استراحت کنیم.

ابراهیم دست حاج‌رحمان را به گرمی در دست‌هایش گرفت و گفت: نه حاج رحمان، نه! الان وقت استراحت نیست. من تا بچه‌ها را آن بالا، آخرین نقطه کانی‌مانگا نرسانم، خیالم راحت نمی‌شود.

حاج میثم گفت: ولی حاجی، دشمن به طور کامل شکست خورده. کانی‌مانگا دیگر توی دست‌های ماست. بر فرض دشمن تا بیاید خودش را جم و جور کند، حداقل یک چند روزی طول می‌کشد.

ابراهیم نفس راحتی کشید و گفت: با این حال باید خطر پاتک دشمن را پیشاپیش جلویش را گرفت. برای این کار هم هیچ وقتی بهتر از حالا نیست. اینطوری هم زحمات بچه‌ها در این فتح پر زحمت از بین نمی‌رود، هم دشمن از بازپس‌گیری منطقه ناامید می‌شود.

این بار حاج ‌رضا دخالت کرد و گفت: حاجی، من هم فکر می‌کنم. حق با برادرهاست. دشمن شکست سختی خورده. حالا حالاها نمی‌تواند کاری بکند. ما برای حرکت‌‌های بعدی به قدر کافی فرصت داریم.

ابراهیم خندید و گفت: ببخشید برادرها که سماجت می‌کنم. من تصمیم خودم را گرفتم. شما همه بروید پایین استراحت کنید.

حاج رحمان اعتراض‌آمیز گفت: ولی حاجی، آخر یک دقیقه گوش کنید، ببینید چه می‌گویم.

ابراهیم بی‌صبرانه گفت: نه، بهتر است شما گوش کنید. من تصمیم دارم همین امشب بچه‌ها را ببرم در آخرین نقطه کانی‌مانگا مستقر کنم. برای همین باید الان راه بیفتم بروم و قبل از آنکه هوا تاریک بشود، راه‌ها را شناسایی کنم و از نزدیک موقعیت را بسنجم. باید ببینم توی شب، بچه‌ها را چطور می‌توانم هدایت کنم. پس لطفا جلویم را نگیرید.

حاج رحمان دستپاچه گفت: اما حاجی، کمین‌ها، هنوز کاملا پاکسازی نشده، هنوز جاده باز نشده. با این وضع صلاح نیست شما بروید.

-نه حاج‌رحمان، بچه‌ها اگر خوب هدایت نشوند، ممکن است جانشان به خطر بیفتد و این از همه بدتر است.

آنگاه دستهای حاج رحمان و حاج میثم را در دست فشرد و ادامه داد: خب، نگران نباشید، من زود برمی‌گردم. فعلا خداحافظ.

و بلافاصله با بی‌سیم‌چی همراه خود، به طرف نوک ارتفاعات کانی‌مانگا به راه افتاد.

با دور شدن ابراهیم، ولوله‌ای در جمع فرماندهان افتاد. حاج میثم گفت: ولی ما نباید می‌گذاشتیم حاجی می‌رفت.

حاج رضا گفت: حاجی را من می‌شناسم، این جور مواقع، هیچ جوری نمی‌شود جلویش را گرفت.

حاج میثم با نگرانی گفت: اینطوری افراد دشمن از چند تا زاویه که توی تیررس است، حتی با کلاش هم می‌توانند حاجی را بزنند، حالا چه رسد به سمینوف.

حاج رحمان در تایید این حرف او گفت: به خصوص اینکه دشمن حالا زخم خورده است و امکان پیش‌آمدن این خطر خیلی بالاست.

حاج رضا گفت: همه‌تان دیدید که از دست ما کاری ساخته نیست. حاجی خودش مسئول این عملیات است. ما که نمی‌توانیم به او دستور بدهیم.

حاج رحمان متفکرانه گفت: برادرا، درست است که حاجی دست از جان شسته است و از شهادت باکی ندارد، ولی خب، ما هم نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم چی پیش می‌آید.

حاج رضا گفت: اگر اشتباه نکنم، فکر کنم، شما برای این مسئله یک راه حلی توی فکرتان هست؟ درست می‌گویم؟

-درست فهمیدی. همین الان برای برگرداندن حاجی، یک راه حل، به نظرم رسید.

حاج رضا با کنجکاوی پرسید: خب راه حل چیه؟ بگویید بدانیم. حاج رحمان لبخندی زد و گفت: من برای این موضوع نقشه‌ای دارم. فقط این را بگویم، دست اجرا شدن این نقشه، بستگی به این دارد که شما برادرا تا چه حد به هنر بازیگری مسلط باشید.

حاج رضا و حاج میثم، هر دو متعجب پرسیدند: بازیگری؟!

حاج رحمان خندید و گفت: بله، درست شنیدید. بازیگری!

و وقتی تعجب و ناباوری را در چهره آن دو دید، ادامه داد: برادرا وقت زیادی نداریم. بهتر است راه بیفتیم برویم پایین. توی سنگر توضیح می‌دهم که چکار باید بکنیم.

حاج رحمان این را گفت و به راه افتاد. حاج رضا و حاج میثم، متعجب و ناباور به دنبال او به طرف پایین کوه سرازیر شدند.


منبع: خبر گزاری فارس

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن