خاطرات شهدا

پای پیاده

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم، تا مقصد چند کیلومتری مانده بود، یکدفعه عباس گفت: «دایی نگه دار»متوجعه پیرمردی شدم که با پای پیاده تومسیرمی رفت.عباس پیاده شد،ازپیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتورشود. بعد از سوار شدن پیرمرد، به من گفت: «دایی جان،شما ایشان را برسون؛ من خودم پیاده بقیه راه را میام» پیرمرد را گذاشتم جایی که می خواست بره. دور زدم وهنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید؛ نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه ی مسیر را دویده بود.
«نوجوانی شهید امیر سرلشگر عباس بابایی»

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن