خاطرات شهدا

پیمان

گردان امام محمد باقر (ع) گردان خط شکن بود . به همین خاطر خیلی علاقه داشتم در همان گردان بمانم . از این که مسؤول گردان بودم ، خیلی احساس وظیفه می کردم . از این رو همه ی تلاشم این بود که بتوانم نقاط ضعفم را بپوشانم و به عنوان یک بسیجی تمام عیار ، در منطقه حضور پیدا کنم . اگر چه هنوز هم نتوانستم غبار راه شهیدان را توتیای چشمم کنم . خیلی تلاش کردم .سیگاری را که روی لبهای من سوسو می زد بر دارم ، اما متأسفانه همیشه این وسوسه بود که پیروز می شد ، شهید عمویی خیلی نصیحتم کرد که از این عادت زشتم دست بکشم ، اما مگر نفس پلید حالیش می شد ! یکبار نیز به من اخطار کرد که اگر یک بار دیگر این کار را انجام دهم ، مرا به گردان دیگر منتقل خواهد کرد. به هر حال شوق حضور در گردان بود یا تأثیر نفس او ، اقدام به ترک آن کردم و او هم در مقابل این عمل خوب ،‌در بین گردان مرا مورد تفقد و تشویق قرار داد و با دادن هدیه ، روحم را نواخت که خیلی از نظر معنوی برایم ارزنده بود . چند ماهی از این ماجرا نمی گذشت که یک روز ، بار دیگر جلوی بیمارستان رازی قائم شهر ، در حالی که مشغول روشن کردن نخ سیگار بودم به طور ناگهانی ایشان رادیدم . از شرم تمام وجودم لرزید ، نمی دانستم چه باید بکنم . برای لحظاتی خشکم زده بود . آخر من احترام زیادی برای او قائل بودم . او در حالی که چشم هایش را تیز کرده بود رو به من کرد و گفت : محمود خجالت نمی کشی ؟ آبروی هر چه بسیجی را بردی . چیزی نمی توانستم بگویم . فوراً ‌سیگار را زیر پاهایم له کردم و گفتم :‌مطمئن باش که این آخرینش بود . آن وقت عذر خواهی کردم و به او قول دادم که دیگر این عادت زشت را تکرار نکنم . از آن پس ، هر بار به سیگار فکر می کنم دست و بالم می لرزد .

راوی : محمود قربانی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن