خاطرات شهدا

گودال قتلگاه

۱۹/۱۱/۶۱- دیروز عملیات با رمز مقدس «یا الله، یا الله، یا الله» آغاز شد: و ما چون در عملیات شرکت نداشتیم، از کم و کیف حمله اطلاعى نداشتیم; تا اینکه امروز به ما گفتند آماده باشید تا امشب مرحله دوم عملیات را آغاز کنیم. این در حالى بود که گردان ما حتى یک قبضه آر.پى.جى و تیربار هم نداشت. فقط تعدادى کلاش و ژ – ۳ در اختیارمان بود. وقتى گفتیم: «چطور با چنین وضعیتى مى توانیم وارد عمل شویم؟» گفتند: «مى روید جلو و با اسلحه هاى عراقى مسلح مى شوید»!

قرار شد ما روى تپه «دوقلو» عملیات کنیم تپه دوقلو هم جایى بود که شب قبل گردان هاى کمیل و شهادت روى آن عملیات کرده ولى موفق نشده بودند، و حالا ما که احتیاط چهارم بودیم، باید روى آن عمل مى کردیم.

در بین راه، به قیافه هاى مضطرب و خاک و خون آلود نیروهاى باقى مانده گردان کمیل و شهادت برخوردیم. از خطر برمى گشتند. مشاهده وضعیت آنان، براى روحیه بچه ها بسیار تشعیف کننده بود; به طورى که برادر عبدالله – که سر ستون حرکت مى کرد – مسیر را تغییر داد. رسیدیم به منطقه اى که به بچه ها گفتند: «همین جا استراحت مى کنیم تا دستور حرکت صادر شود). این تأخیر تا غروب به درازا کشید. در این مدت اکثر بچه ها در حال نوشتن وصیت نامه و خواندن دعال توسل بودند. وضع روحى گردان هم بسیار عالى بود; چرا که سلاحى نداشتند تا به آن تکیه کنند! تکیه گاه خدا بود و بس.

وقتى غروب شد، برادر عبدالله، گروهان ما را به خط کرد و گفت: «منطقه اى که ما مى خواهیم عملیات کنیم، شب قبل دو گردان روى آن عمل کردند ولى موفق نشدند. ما هم که الان مى خواهیم وارد عمل شویم، فقط برحسب تکلیف است و هیچ شانسى براى زنده ماندن نداریم، نه نسبت به منطقه کاملا توجیه هستیم و نه سلاح به اندازه کافى دارى. احتمال برگشت خیلى ضعیف است. آنهایى که مسئله شهادت هنوز براى آنها حل نشده، از همین تاریکى استفاده کنند و از گروهان جدا شوند».

بعد از صحبت هاى برادر عبدالله، ۳۰ نفر از مجموع ۹۰ نیرو، کشیدند کنار. ماند ۶۰ نفر. اکثراً از همان بچه هایى بودند که اصلا روى آنها نمى شد حساب کرد و در دو ماه آموزش گردان همیشه عقب مى ماندند.

بعد از کلّى پیاده روى در میان رمل ها، کم کم به منطقه عملیات نزدیک شدیم. حجم آتش ایذایى دشمن در منطقه، بسیار زیاد بود; به طورى که چند بار گردان زمین گیر شد و تا دقایقى قادر به حرکت نگشت. در ادامه راه، گروهان سوم گم شد و گروهان دو، در پاى تپه دوقلو، به علت آتش زیاد دشمن کُپ کرد و نیروهایش زمین گیر شدند. گروهان ما از عوارض زمین استفاده کرد و تا بیست مترى دشمن پیش رفت. آنجا بود که با شلیک اولین آر.پى.جى از طرف بچه هاى ما، جنگ واقعى شروع شد. دشمن با تیر بارها و دوشکاهایش از همه طرف آتش مى ریخت. تعداد تیربارها و ادوات دشمن و همچنین وضعیت منطقه، با آن چیزى که قبل از عملیات به ما گفته بودند، کلى فرق داشت اینجا نه تنها تپه دوقلو نبود، بلکه «صدقلو» بود. وضعیت جغرافیایى منطقه هم به شکل کاسه اى بود که دور تا دور آن تیربا کار گذاشته بودند. اگر انسان داخل این کاسه مى شد، دیگر راه فرار نداشت. بعد از این کاسه، تپه هایى غول پیکر وجود داشت که پوشیده بود از جنگلى با درخت هاى کوچک.

با اینکه آتش بسیار شدید بود، ولى چاره اى جز زدن به خط دشمن نداشتیم، چرا که راه برگشتى در کار نبود. با دستور فرماندهى، بچه ها به طرف تیربارها شلیک کردند. با این عمل، منورهاى دشمن آسمان را چراغانى کردند که در کنار آن آتش شدید، موفق نشدیم جلو برویم. تصمیم گرفتیم از پایین و سمت دیگرى حمله کنیم، که خوردیم به سیم خاردارهایى به عمق ۶ متر به صورت حلقوى، کلاغى و فرشى. این سیم هاى خشن و بدقیافه، از یک طرف به میدان مین وصل مى شدند و از طرف دیگر دور مى زدند و تا پشت عراقى ها مى رفتند و حالت و حالت یک نعل بزرگ را تشکیل مى دادند. بچه ها با نظر برادر عبدالله و «یزدى» کشیدند سمت راست. در آن جهت هم راه بسته بود. مانده بودیم وسط این کاسه بزرگ. از هر طرف به سوى ما شلیک مى شد، و راه بازگشتى نبود. در چنین مواقعى، بچه ها یک جا جمع مى شوند و به قول معروف به یکدیگر پناه مى آورند: و این حالتِ خیلى خطرناکى بود; چرا که با هر خمپاره دشمن، عده اى مجروح یا شهید مى شدند.

عملیات گره خورده بود. همه مسئولین گردان نگران و متر صد نتیجه عملیات بودند. دشمن هم مدام با پرتاب نارنجک به سوى بچه ها، از تعدادمان کم مى کرد. دوشکاها و تیربارها هم کار مى کردند و بر جمع تلفات مى افزودند. در همین حین یکى از برادرها فریاد زد: «همه برادرها آرایش بگیرند و با نارنجک به طرف عراقى ها حمله کنند». این کار تا اندازه اى مثمر ثمر بود، ولى کار ساز نشد. در این لحظه برادر عبدالله گفت: «همه برادرها بلند بگوند یا مهدى». وقتى چند بار در آن تاریکى شب صداى یا مهدى بلند شد، یکى از دوشکاها که خیلى شلیک مى کرد، خاموش شد. با خاموش شدن آن دوشکا، بچه ها خیلى روحیه گرفتند. در همین گیر و دار برادر «صمد» معاون گردان، به همراه گروهان دو از راه رسید. یک تخریبچى هم همراهش بود. آن برادر تخریبچى دست به کار شد و یک تنه مسیر را باز کرد. نیروها خود را کشیدند بالا.

وقتى رسیدیم بالاى تپه دوقول، تازه فهمیدیم که منطه چقدر وسیع بوده و عدد «دو» ى تپه دو قلو را باید با «صد» جابجا مى کردیم.

رفتیم براى پاکسازى سنگرها. تا صبح. همین که هوا روشن شد، متوجه شدیم از همه طرف به سوى ما شلیک مى شود. خوب که دقت کردیم، دیدیم نیروهاى عراقى تقریباً سه چهارم اطراف ما را احاطه کرده اند و ما در محاصره هستیم. فاصله نیروهاى دشمن با ما بیشتر از بیستر متر نبود. به زبان عربى مى گفتند: «تعال، سلّم نفسک» (بیا اینجا، تسلیم شو) یکى از برادرها به تصور اینکه عراقى ها خیال تسیلم شدن دارند، رفت به طرفشان که آن نامردها با تیرى به قلبش زدند و او را به شهادت رساندند. جنازه اش روى سیم هاى خاردار افتاد.

نقل از «نقطه رهایى»

گلعلی بابایى

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن