خاطرات شهدا

یازده یادداشت از یک اسیر عراقی(۵)

سفری به منطقه ممنوعه

الگو و معیار آرامش در هر منطقه¬ای از مناطق جبهه، منطقه ممنوعه است. اگر فاصله بین خطوط تماس سپاهیان اسلام و ارتش صدام بیشتر می¬شد، منطقه ممنوعه وسیع¬تر و بالطبع امنیت و آرامش برقرار می گردید. در غیر این صورت اوضاع متشنج می شد.

«چلات» منطقه ای آرام و یک نواخت و مکانی برای تجدید قوا و سازماندهی محسوب می شد. یگان ما بارها و بارها در این منطقه بازسازی شد و مدتی بعد در پی حمله ای آرایش نفراتش مختل گردید. عده ای کشته و مجروح، عده ای مفقود و عده ای دیگر اسیر می شدند. برای جبران آنها، افرادی از خیابانها، مدارس، منازل و کوچه ها شامل برادر، پدر، نوه و پدربزرگ یک خانواده جمع آوری می شدند تا تنور قادسیه ننگین را گرم تر نگه دارند.

عده ای ناشی و آموزش ندیده را نزد ما آوردند. تصور کنید چه مسائلی پیش آمد!

در شبی از شبهای آرام ژانویه ۱۹۸۳، ماه به مرخصی رفته بود! پس از اینکه افراد بین هنگهای تیپ ۶۰۴ پیاده تقسیم شدند، گرد ستوان فاضل علی حقه زدیم و و او گفت: «ای مردان دلیر! چه کسی از شما با من به کمین می آید؟»

از کلام او چنین استنباط می¬شد که می خواهد افراد را آزمایش کند. حدود هشت نفر برای عزیمت به کمین انتخاب شدند. آنها پس از حمل سلاح، آذوقه و لوازم مورد نیاز از میان دره ها وتپه ها به سمت منطقه ممنوعه به راه افتادند.

بسیاری از آنها صدای انفجار را نشنیده و تا به حال صحنه درگیری را به چشم خود ندیده بودند. جنگ را یک گردش تفریحی و یا سفری برای شکار تصور می¬کردند، در همین حد.

پاسی از شب گذشته و ظلمت و تاریکی سرتاسر منطقه را فرا گرفت. آنها از صعود و فرود و گردش در اطراف تپه ها خسته شدند و مکان امنی را برای استراحت در نظر گرفتند. بسیاری از آنها از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفتند؛ با این تصور که همه چیز به دلخواه آنها پیش می رود و هرگز اتفاقی رخ نخواهد داد.

ساعت شروع مانور کم کم فرا می رسید و هنوز آنها از باده ی آرامش سرمست بودند. نوجوانی کم سن و سال – شاید پانزده سال – ثابت و استوار بر روی تپه¬ای که در ادامه آن «اکیپ شناسایی» و دلاوران کمین، توقف کرده بودند، ایستاده بود و آنها را نظاره می کرد. او ناگهان یک قبضه نارنجک به سمت آنها پرتاب کرد، که در چند قدمی شان منفجر شد. نیروهای اکیپ سراسیمه از جا برخاستند و به لحاظ شدت تاریکی دوستانشان را پیدا نکردند. سپس نارنجک دیگری پرتاب شد و به دنبال آن بارانی از گلوله بر دره باریدن گرفت. هیاهوی عجیبی شد.

چهار نفر از سربازان کمین، که جان سالم به در برده بودند، در مقام پاسخ برآمدند و این درگیری شدید با فرار چهار نفر، از جمله فرمانده کمین، ستوان فاضل، خاتمه یافت.

آنها آن چنان مضطرب و آشفته بودند که راه را گم کردن و با سرعت تمام مواضع میدان مین را پشت سر گذاشتند. ناگهانی زمین با انفجاری شدید در زیر پای آنان به لرزه درآمد. بدن دو نفر از آنها تکه تکه شد  و سه نفر دیگر مجروح شدند.

دستور رسید: «هر کسی را که در منطقه خوابیده بیدار کنید. حمله ای در راه است و هر کسی را که دیدی به سمت شما در حرکت است، از بین ببرید.»

آتش گلوله ها از دهانه تفنگها زبانه می¬کشید و سکوت شبانه را به هم می زد. تا اینکه تمامی خشابها خالی شد. بالاخره آن شب دهشتناک، سپری گردید و بامداد، یک گروه فوق العاده، تحت فرماندهی سرگرد صالح خلیل ابراهیم، افسر اطلاعات و معاون فرمانده یگان، و ستوان یکم غازی کاظم یدام، افسر توجیه سیاسی و فرمانده گروهان پشتیبانی از راه رسیدند.

اجساد و مجروحان از محدوده  ی میدان تخلیه شدند. فرمانده اکیپ کمین در حالت بیهوشی به سر می برد اما مجروح نشده بود. گروه مذکور به جست و جو ادامه دادند و در نقطه ای دیگر با اجسادی متلاشی شده مواجه شدند. بر روی تپه که با آنها فاصله چندانی نداشت، نوجوانی قرار داشت  که نارنجکهای دستی را حواله می کرد. در حالی که خنده ای بر چهره داشت با اشاره انگشت به آنها گفت: «بیایید…!»

آنان قدری نزدیک شدند. جوان مجروح شده و از او خون زیادی می رفت. وقتی احساس کرد که در بین نیروهای ما دو نفر افسر هم  حضور دارد، آخرین نارنجک خود را به طرف آنها پرتاب کرد. آنها همچون غزال فراری شدند. از آنجایی که او از شدت خونریزی دیگر رمقی بر تن نداشت نتوانست با پرتاب بیشتر آخرین نارنجک، آنها را شکار کند. نارنجک در نزدیکی خودش منفجر شد…

زمانی که حرکتی از او احساس نکردند، گلوله هایی از هر طرف به سویش شلیک شد. بعد بعثیها نزدیک تر رفته و او را بیهوش یافتند. گلوله ها به سویش شلیک شد و او را از آخرین رمقهای موجود انداخت. آن گاه مقداری خاک روی او ریختند اما لباس خال خالی و باند دور سرش که شعار «یا حسین» بر روی آن نوشته شده بود، زیر خاک مخفی نشد.

زمانی که برای تشییع کشته ها مراجعت کردند، نوار سفید رنگی در میدان مینی پیدا کردند که یک سر آن به سوی نیروهای ایرانی بود و سر دیگرش به سوی سنگر ما؛ و در اطراف آن ردّ پای آمد و رفت مشاهده می شد. گروه گشت نوار را برداشتند و ردّ پاها را پاک کردند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن