خاطرات شهدا

۱۰خاطره از شهدایی که زنده شدند

گفتم «نه. خودتون که مى دونید. وضعیت من غیر عادیه. از مرگ برگشته ام. معلوم نیست وضعم چطوریه. خودتون که مى دونید توى سردخونه، با اون حال و اوضاع، اگر بچه ها نفهمیده بودند که از دهنم چیزى بیرون مى آید… چهل روز طول کشید تا زنده شدم. نه! نمى تونم ازدواج کنم. تازه مسئله اصلى هم جنگه، خودتون که مى دونید!»


جبهه

۱-گفتم «نه. خودتون که مى دونید. وضعیت من غیر عادیه. از مرگ برگشته ام. معلوم نیست وضعم چطوریه. خودتون که مى دونید توى سردخونه، با اون حال و اوضاع، اگر بچه ها نفهمیده بودند که از دهنم چیزى بیرون مى آید… چهل روز طول کشید تا زنده شدم. نه! نمى تونم ازدواج کنم. تازه مسئله اصلى هم جنگه، خودتون که مى دونید!»

امام لبخند زدند. تو مجلس خواستگارى همه ساکت شدند. امام گفتند «ازدواج سنت پیامبر است. عزب رو فرشته ها لعنت مى کنند. شما باید دینتون رو کامل کنید. البته مسئله اصلى هم جنگ است.» از خواب بلند شدم. چه کار مى توانستم بکنم؟

۲-قبل از دفن گفته بودند «دکتر باید معاینه کند، علت شهادت را در پرونده ذکر کند.»

معاینه کرده بود; گفته بود «زنده است.»

۳-نفس نفس زنان رسیدم بالاى سرش. دکتر گفته بود «این که زنده است!» چندتا از پدرهاى شهدا، از آنها که داوطلبانه توى بیمارستان کمک مى کردند. بالاى سرش جمع شده بودند. چشم هایشان برق مى زد. غم بود؟ شادى بود؟ نمى دانم.

۴-کربلاى پنج. از بس حجم آتش زیاد بود، امید به برگشتن نداشتیم. چند نفرى یک قولى به هم دادیم; هر کس شهید شد، بقیه برش گردانند عقب.

*

على اصغر افتاد. قول داده بودیم; دو سه نفرى با هزار مکافات رساندیمش به یک خشایار که مجروح ها را مى برد عقب. انداختیمش پشت جیپ.

*

توى آن جهنم عراقى ها. کداممان مى توانستیم فکر کنیم که زنده است، و بعد از این هم زنده مى مانَد؟ فقط به قولمان وفا کرده بودیم.

۵-چرخى توى کانتینر زدم. از بچه هاى بهشهر کسى نبود. مى خواستم اگر از همشهرى ها کسى را پیدا کردم، خودم بفرستمش عقب، خانواده اش چشم به راه نباشند. درِ کانتینر را که خواستم ببندم، به نظرم آمد یکى حرکت کرد. رفتم بیرون. فکر کردم خیال مى کنم. دلم نیامد برگشتم. جیبش را خالى کردم. عکس امام و عکس پسر دایى خودم که شهید شده بود; آشنا درآمده بودیم. گوشى را گذاشتم روى قلبش; مى زد.

جبهه

۶-یک صدایى توى سرم مى گفت «ناراحت نباش!» نگاه مى کردم به عراقى هایى که تیر خلاص مى زدند. هنوز به من نرسیده بودند که از حال رفتم.

*

تیر خلاص زدند؟ نزدند؟ یک ماه بعد توى بیمارستان به هوش آمدم.

۷-پشت چند ردیف مین کپ کرده بودیم. نه تخریب چى وقت داشت، نه مى شد جلوى پیش روى را گرفت. خودش یا حسین گفت و رفت روى مین.

براى من یک سال گذشت; یک انفجار شدید، یک نور خیره کننده، بعد هم احساس آرامش و سکوت.

یک جاى خیلى گرم و نرم، بى سر و صدا. خیلى خوشحال بودم. مى خندیدم. خیلى خوب بود، خیلى. ولى همه اش یک ثانیه طول کشید. یک ثانیه گذشته بود. دوباره صداى بچه ها، صداى آه و ناله صداى گریه، صداى گلوله ها، صداى جنگ را شنیدم.

۸-با خودم مى گفتم «حتماً شهید مى شوم. مثلاً بسیجى ام، داوطلبم. اگر شهید نشوم، آبرویم مى رود. خیلى بد مى شود.»

*

چندتایى مى گفتند «دکترت خیلى وارد بود. مرده بودى، زنده ات کرد.»

یکى مى گفت «قسمت نبود.»

یکى مى گفت «خواست خدا بود.»

یکى هم مى خندید، مى گفت «بالاخره باید یک فرقى بین تو و اون هایى که برنگشتند باشه یا نه؟»

۹-حتا یادم نمى آمد که زخمى شده باشم.

جبهه

گفتم «بابایى؟ محمد رحیمى؟ باقرى؟ اصغرى؟…»

ساکت بود. چیزى نمى گفت. گفتم «بچه ها چى شدند؟»

گفت «خودت رو هم از لاى کشته ها کشیدیم بیرون. پنج روز توى این دنیا نبودى.»

۱۰-جنگ شروع شده بود. گروه دکتر توى کوه هاى کن، اطراف تهران، تمرینمان مى دادند; یک ماه. همه قبول شدیم، رفتیم جنگ.

روز اول، فرمانده دسته. روز سوم، نفر دوم. با فیلم هاى سینمایى فرق داشت، واقعاً کشته مى دادیم. روز چهارم، خودم.

*

بى تجربگى دکترها بود؟ نمى دانم. چهل ساله بودم. خیلى چیزها دیده بودم. تجربه زیاد داشتم، ولى این یکى با بقیه فرق داشت. نه مثل فیلمهاى سینمایى بود، نه مثل کوههاى کن، نه مثل این چیزهایى که الآن برایتان مى گویم. زنده از سردخانه کشیدندم بیرون.

فرآوری : رها آرامی


منبع : برگرفته از کتاب ” از سفر برگشتگان” از مجموعه روزگاران

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن